![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
|
+ نوشته شده در
88/03/13ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
قطاری در سرم با سرعت به خط پايان میرسد همه چيزی برای بدرقه نگاه بیتفاوت دارد در سکوت. در آن همهمه کسی عکس میگيرد دريچهی دوربين باز نمیشود کسی دست تکان میدهد برای آدمی ديگر شايد و من بين اين وداع سرگردانم. تنها صدايی دور بسيار دور در دلم فرياد میکشد با کلماتی گنگ. |
|
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
*كسي گفته است دوران هاي سعادتمند فلسفه ندارند و به عبارت ديگر تمام آدمها در چنين دوراني فيلسوف اند. اما كسي جواب دهد در جامعه تيره روز ما اين همه فيلسوف از كجا پيدايشان شده است. *کودک بودن این مزیت را دارد می توانی بدون بهانه ای گریه کنی و با موسفید تنها درخلوت اگر شجاعت داشته باشی و از خود شرمکین نشوی می توانی این کاررا انجام دهی.جامعه حتی آزادی گریستن را نیز از تو دریغ می کند. *زنان هر گاه بخواهند و بتوانند زن بودن خود را در برابر مردان فراموش كنند جنس مخالف نيز به ناگزير ياد مي گيرد مرد بودنش را در برابر آنها به دست فراموشي بسپارد. از اين نقطه است كه رابطه انساني جايگزين همه سوتفاهمها مي شود *باوركن زماني كه مستبدانه با استبداد مي جنگي اگر قدرت رابدست بياوري آزادانه آزادي ديگران را سلب مي كني. *آنچنان آمرانه از آزادي دفاع مي كني كه استبداد دوست داشتني بنظر مي رسد. *گاهي نوشته ما را مي نويسد و گامي اين ما هستيم كه او را مي نويسيم. اولي صداي دل است و دوي صداي عقل دور انديش. استاد محمد اقا زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/22ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
اعجاز جناب سلحشور با يوزارسيف!
يكي از بينندگان «تابناك» در پيامي درباره «يوسف پيامبر» چنين نوشته است:
جناب آقاي سلحشور من اصلا کاري ندارم که بيست ميليارد مملکت را صرف اين پروژه كردهاي و اصرار داري که شش ميليارد است. و از اينکه خيال مردم را نسبت به يوسف و قصه زيبايش خراب کرده اي ناراحت نيستم. و از اين که اردلان به جاي جبرييل بازي ميکند خندهام نميگيرد. و از اين که خيال ميکني از همه علما و فضلاي قم باسوادتري و ميتواني بفهمي کدام روايت صحيح است و کدام خراب و جواب سبحاني و شيخ حسين و…را با قدرت تمام ميدهي هيچ خيالي ندارم. و مطمئن باش از اين که هنوز نميداني زبان معيار چيست و گونههاي زباني چيست از تو انتقاد نميکنم. و تعجب نميکنم وقتي يک برده بيسواد ميگويد: «کاهنان ما را به استعمار کشيده اند و مانع توسعه يافتگي مملکت مصر شدهاند». و يا مسئول آن دو سيلويي که قرار است هفت سال گندم را نگهداري کنند به کسي ميگويد «نام شما در ليست نيست». و به من چه که نميداني آن زمان نميگفتند «سوريه» و اهرام مصر بعد از يوسف ساخته شدهاند. و اصلا به من چه که زليخا جوان شد را از کجا درآوردي. کسي کاري ندارد که روايت شما توراتي است نه قرآني. از اين که پرتقال تامسون را جاي ترنج به خورد زيبارويان مصر ميدهي. و موش پلاستيکي را جاي موش واقعي بازي ميدهي گله ندارم. من گله نميکنم چون جوابت اين است که اين آقا نماز نميخواند و غرض مرض دارد. و کاري ندارم که يعقوب از هزار کيلومتري بوي يوسف را ميشنود، ولي از نزديک نميداند کدام يوسف است. و يوسف يک قسمت عالم الغيب است و يک قسمت هم سلولياش را نميشناسد. و از اين که يک گله بيست گوسفندي را يازده چوپان ميرانند شگفت زده نيستم. و از اين که يعقوب يک آدم جاهل و احمق نشان داده شد، نميپرسم در حالي که زليخا عارفي بالله بود که حقايق عرفان را درک کرده بود، ولي يعقوب هنوز اسماعيلش را ذبح نکرده بود. فقط يک سوال مهم دارم. اين گفتوگوي زير را که در حد اعجاز است، از کجا آوردهاي؟! يعقوب: آه آنها چيستند. کوهند يا تپه. يکي از بچههاي يعقوب: نه آنها اهرام مصرند. يعقوب: اهرام مصر؟ يکي از بچهها: آري اهرام و اينها ساخته دست بشرند. يعقوب: اوهوم. |
|
+ نوشته شده در
88/02/17ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
همیشه می خواندم و لاله های دو گوشت را به سحربارترین نغمه گرم می کردم و سنگ سخت دلت را به شعله سخن گرم نرم می کردم مرا به گوشه چشمان خود محبت کن به بزم گرم دلاویز میگساران بر مرا به باغهای سخاوت به بوسا زاران بر مرا چو چلچله دعوت به چهچه خود کن به چشمه ساران بر مرا به تاب تحمل فرا بخوان به صبوری از لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
وقتی قلم ها بخاطر تو به طپش افتاد وقتی صداها در تو گم شد من سکوت را خواهم شکست به امیدی که تو آغاز کنی خواندن را سوگند به تمام باورهای سبز زندگیم که تو قشنگترین بهاری که خزان ندارد با شروع فصل سرد و آغاز نمی شود با غنچه های سفید و معطر می کنی گل یاس و رازقی را میشود تو را باور کرد وقتی با تو سبز میشود شکوفه های و حشی نعنا می شود رفتنت را دید با کوچ پرستوها امّ نمی شود زندگی کرد... خندید ... اینجا که نیستی .
حدیث اصغری زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
نام تو را مى نويسم |
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
...برهنه |
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
* بعضی چیزها در زندگی جبر است باید آن ها را پذیرفت وگرنه مجبور می شوی که بپذیری. پس احترامت دست خودت باشد. |
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم از این نوشته ی حسین پناهی بگذرم ما باید ما باید ما باید دوست بداریم ............................................................................... ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها دوست خوب من وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد ما باید مادرانمان را دوست بداریم وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند ما باید بدویم دستشان را بگیریم تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند ماباید پدرانمان را دوست بداریم برایشان دمپایی مرغوب بخریم و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را ما باید دوست بداریم زنده یاد حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
فقط دو ساعت تا تحویل سال نو باقیست اما... خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ای رمز ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین زنده یاد حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
آرام و بیصدا گام برمیداشت. |
|
+ نوشته شده در
87/12/16ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
برخیزبرخیز و رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش برکن |
|
+ نوشته شده در
87/12/16ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! |
|
+ نوشته شده در
87/12/02ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
هنوز مومنم به دستهايت دعاي لبهايت من وضو با طراوت تنت ميگيرم ولبهايم عطر ايه هايي لبهايت را لاي سجده وسجاده و سوره ميگزارد مومنم مومن به نماز ونام تو به هزار ركعت دوستت دارم ناتمام |
|
+ نوشته شده در
87/11/18ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
به یاد داشته باش که یک مردعشق را پاس می دارد یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند، و آنچه تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. |
|
+ نوشته شده در
87/11/18ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
Õاین قانون عشق است
باید انتخاب کرد، قلبت را یا غرورت را. یکی باید فدای دیگری شود، این قانونی نانوشته است. www.matroud.comسابت مطرود |
|
+ نوشته شده در
87/10/16ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست، حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد. شعر عاشقانه بیشتر از آدمها میماند، عاشقانت تو را ترک میکنند امّا شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود. پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم، شعری از اعماق وجودم که مرا به یاد تو آورد، شعری که همیشه با تو بماند... وبسايت مطرود |
|
+ نوشته شده در
87/10/10ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
پنج سال از حادثه دلخراش زلزله بم مي گذرد و گذشت... شايد يادآوري حادثه اي به آن دلخراشي چيزي به جز حسرت و اندوه در پي نداشته باشد. كودكان و نوجوانان و زنان و مرداني كه با دنيا دنيا عشق سر به بالين نهادند و هرگز سر بر نكردند اما امروز كه به ان روزها فكر ميكنم و ان همدلي و شور انساندوستي را به خاطر مي آورم احساس غرور ايراني بودن تمام وجودم را فرا مي گيرد و خدا آن روز را تكرار نكند هيچگاه هيچوقت واما در اين ميان ودر اين فاجعه عزيزي و نازنيني از ميان رفت كه شايد هيچگاه ديگر چون اويي نيايد ونباشد براي شادي روح نازنينش دعا كنيم ايرج بسطامي |
|
+ نوشته شده در
87/10/06ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
شايد بايد در فكر در انداختن طرحي نو باشم..... نه ديگر اينگونه نوشتن مرهم نيست: شايد علت اين تاخير نيز همين است بر سر آنم كه گر زدست برايد دست به كاري زنم كه غصه سر ايد. شايد تا اكنون هر راهي كه مي رفته ام به تركستان بوده است. شايد... |
|
+ نوشته شده در
87/10/02ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|