![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
بوی غربت می دهد پیوند ما بی تو رنگ ازچهری ما می پرد غم تمام عیش ما را می برد بی وفایی ترک تازی می کند با دل عشاق بازی می کند چشمه سار صبح هلهل می زند چهره خورشید تاول می زند بند می اید زبان زندگی مرگ می افتد به جان زندگی در غبار بی کسی گم می شویم موج های بی تلاطم می شویم سوسنستان سخن می پژمرد اشتیاق پر زدن می پژمرد برکه خواهد شد اقیانوس مهر افتد از دست دلم فانوس مهر سینه داغستان حرمان می شود زخم با شمشیر درمان می شود بی تو آواز قناری کیمیا گریه ابر بهاری کیمیا خوش دلی ابستن غم می شود ارتفاع آرزو کم می شود روح شیطان می کند در ما حلول می کنیم از عرش رحمانی نزول بی تو در بازار جان عاشقان اظطراب ارزان و امینت گران چتر های ژنده افسون باز دستهای لاغر خواهش دراز خنده گلها به پایان میرسد فصل بیداد زمستان میرسد می پرستی باز رویا میشود ذوق مستی باز رویا میشود می شود بی تاب ایوب شکیب میرود عیسی عصمت بر صلیب نور گردد کاسه لیس تیرگی فتح خواهد شد غلام چیرگی بی تو ای منظومه سبز امید دیده احساس خواهد شد سپید از شکفتن باز می ماند دلم در غم پرواز می ماند دلم با تو درد در من تسکین می شود تلخی فرهاد شیزین می شود با تو لبریز از هوایی می شوم اوج می گیرم هوایی می شوم با تو زنگار از صدایم می پرد خواب از چشم صدایم می پرد باغ باغ اندیشه ام وا می شود هفت خم در شیشه ام جا می شود مثل طوفان بی قراری میکنم کوه را چون رود جاری میکنم می تراود نور از لبهای من صبحدم منت کش شبهای من اسمان دربان چشمم می شود رعد خدمتکار خشمم می شود با تو تا دنیای دیگر می روم مثل دیگ ارزو سر می روم دست در اغوش سودا می برم شوق را با خود به هر جا می برم عشق بازی را بغل وا می کنم کهکشان اسا بغل وا می کنم در شکو فایی شناور می شوم بوستان سبز باور می شوم با تو خود را می توان تفسیر کرد حرفهای موج را تکثیر کرد می توان با ترکتازی بحث کرد بر سر دعوا و بازی بحث کرد می توان با نردبانی از عبور رفت روی بام فرداهای دور احتیاجی نیست خوبی قرض کرد ریگ را مانند شب بو فرض کرد اخم را چون اطلسی ها دوست داشت خاک را مانند دریا دوست داشت می توان حس کرد بوی نور را بوسه باران کرد روی نور را می توان با ترک تازی بحث کرد بر سر دعوا و بازی بحث کرد می شود چیزی شبیه حنجره را تماشا کرد در هر پنجره کاشکی را می شود از ریشه کند اه را از سینه اندیشه کند شعر از استاد شنوایی |
|
+ نوشته شده در
86/08/30ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
بعد از
غروب اینه آهی نمانده است از کوه صبر ما پر کاهی نمانده است شعر از استاد نصر |
|
+ نوشته شده در
86/08/29ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/08/24ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
![]()
چون قاصدک خسته اسیر بادیم سرما زده ایم و زنده با یک یادیم هر چند درون دلمان پر درد است شعر از رامین اسلامفر |
|
+ نوشته شده در
86/08/20ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
|||||||||||
|
+ نوشته شده در
86/08/16ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|||||||||||
|
سلام سلام به تو که از من دوری سلام به
تو که مثل یک نوری به تو که
می تابی برانتهای این شب سیاه بی خورشید گرم وروشن
می شود این سرما زده ی وحشتزده از تاریکی و تنهایی مثل باران
می باری بر تن این
کویریه عطش زده عاشق بارانم و تو
بارانی بر من
ببار ببار ب بار |
|
+ نوشته شده در
86/08/15ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
با واژهای تو من مرگ را محاصر ه کرده ام در لحظه ای که از شش سو می آمد آه این چه بود این نفس تازه باز در ریه ی صبح با من بگو چراغ حروفت را تو از کدام صاعقه روشن کردی بردی مرا به آن سوی ملکوت زمین وین زادن دوباره بهاری بود امروز احساس می کنم که واژه های شعرم را از روی سبزه های سحر گاهی بر داشته ام . شعر از شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
86/08/14ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
سلام واگویه ها حرفهایی است از سر دلتنگی حالا چه از روزگار دلت تنگ باشه چه از ادمها و این خیلی خوبه که آدم میتونه حرف هاشو یک جا بزنه هر چند گفتن خیلی فرقی با نوشتن نمی کنه اما وقتی چیزی رو مینویسی دیگه نمی تونی اون احساست رو اون طور که باید و شاید بیان کنی حداقل برای من که تازه کارم اینطوریه. خب خیلی پر حرفی نکنم. امروز دلم خیلی گرفته بود که شاید یکی از مهمترین دلیل هاش اینه که من سنگ صبورم سنگ صبور خیلی از دوستهام و کسانیکه به هر تقدیر منو برای شنیدن حرفهاشون انتخاب کردن اما اون چه که منو اذیت میکنه اینه که نتونم براشون کاری انجام بدم شما جای من باشید چه کار می کنید؟؟ |
|
+ نوشته شده در
86/08/13ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
محمود قدس یکی از عزیز ترین کسانی است که در این برهوت انسانیت دیده ام
زلال مثل باران و درخشان همانند افتاب تعدادی از آفتابی هایش را بخوانیم وقتیکه باران چشمانم در افتاب موهایت می بارد رقص رنگین کمان اغاز می شود ............................................. دلبرانه تر از آنی که توان سرودنت را داشته باشم مجنون می شوم .......................................... برای سرودن تو گریه کافیست چرا که می دانم عاشق بارانی ........................................... طا قت دشنه نداری ترا می بوسم شو کرانم اینست ........................................... |
|
+ نوشته شده در
86/08/12ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
دلت گرفته حق دارم بترسم حق دارم جیغ بزنم مه نشتسته توی همه اتاق های دلت و من می ترسم توی کنج این اتاق کوچکی که به من دادی گم شوم دستم را می گیرم به دیوارهای سبز دلت کورمال کورمال کور هم که باشم خوب این جا را بلدم علاج دارد این مه عطر بوسه هوای گریه و آواز داغ نگاه به اندازه یک نگاه وقت بگذار برای این گل آفتابگردان تا آفتاب شوی عکست بیفتد توی چشمهای روشن آفتابگردان آینه در آینه همه پنجره های دلت باز می شود می گویی نه امتحان کن .......................................................شعر از ارزو خمسه کجوری |
|
+ نوشته شده در
86/08/11ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
كرد هستم
دشت، اين وسعت انبوه مرا ميخواند بايد از همهمهي آهن و سيمان بروم بايد از اين همه انسان شتابان بروم بايد از خويش برون آيم و كاريز شوم جريان يابم، از رفتن لبريز شوم يالهاي يله در باد، مرا ميخوانند ني و «ليلانه» به فرياد مرا ميخوانند دشتها منتظر آمدن بارانند بادها بيسر گيسومان سرگردانند خسته شد روح غزلخيز درختان بي من سنگ شد چشمه در آغوش بيابان بي من بيد مجنون شده در بيمني و پير شده ست ياس از پنجره تا كوچه سرازير شده ست رمههايم يله در باد، يله در باران آفت افتاده به انبوهي گندمزاران بايد از همهمهي آهن و سيمان بروم بايد از اين همه انسان شتابان بروم من نه آنم كه به اين همهمهها دل بندم گريهام گم شده، ناچار چنين ميخندم اهل ايلم، پدر و مادر من اكرادند پشت در پشت غزل پيشه و عاشق زادند پدرم مرد، زمين يكسره سرگردان شد عقل بعد از پدرم چرخ زد و نادان شد ماه مرداد، در آغوش تو سرما خوردم پدرم از سفر موي دراز آمده بود رفته بود از خود صد مرتبه، باز آمده بود پدرم بود كه ميگفت زمستان سرد است هر كه در مرحلهي عشق ببازد، مرد است گرچه در كوه صداي پدرم گم شده است دشت مرده، رد پاي پدرم گم شده است گرچه بعد از پدرم عشق فراموش شده است آتش غيرتمان يخ زده، خاموش شده است دشت در دشت سكوت است و غزلخواني نيست باد زندانيست، گيسوي پريشاني نيست سفرههاي پدري از نمك و نان خاليست آسمان از وزش سبز درختان خاليست ماديان از نفس افتاده در اين سنگستان گل نميرويد، آغوش بيابان خاليست ابر آبستن هيچ است كه ميبارد هيچ ناودان از نفس روشن باران خاليست از «خجه لوره»(1) و «سردار عوض» (2) ناميماند كوه از نيلبك و هيهي چوپان خاليست ميروم از نفس هرزه اين شهر شلوغ ايل از وسوسه ی شهوت و شيطان خاليست ايل خالي شده از گله و گندم، اما - شهر از عشق، از آيينه از انسان خاليست. با شما هستم و ميخندم و ميخندا نم قصه چشم شما خواب مرا شيرين كرد در شب چشم شما ماه شدم، تابانم با شما ميشكفم، ميرسم و ميا فتم پرم از بودن و افتادن، سيبستانم با شما پنجرهاي از خود تا خورشيدم بيشما در خطر و خاطره سرگردانم ساكن سايه، سرازيرتر از بارانم اين همه نور، صدا، همهمه، زنجير شماست خر دجّال همين شهر نفسگير شماست اي شمايي كه خداي همهتان پول شده است فعلهاتان همه مستقبل و مجهول شده است اي شمايي كه دل و جان شما مصنوعي است رنگ رخساره و چشمان شما مصنوعي است دلتان كهنه كلوخي است. نه، سنگي سرد است سبزي برگ درختان شما مصنوعي است ماه در كوچه بنبست شما سرگردان روشنايي خيابان شما مصنوعي است خندهي ظاهرتان گريه پنهان من است مردمي كه گل و گلدان شما مصنوعي است پاي تا سر شدهام گريه و ميگويم فاش آب و نان و لب و دندان شما مصنوعي است مردم شهر كه ميخواهمتان چون جانم با شما هستم و ميخندم و ميخندانم سفر از شهر شمايان سفري جانكاه است جادوي «مادر فولادزره» در راه است ميروم حرف دل گمشده من اين است شهر در عين قشنگي دملی چركين است كرد هستم، نفس كوه مرا ميخواند دشت اين وسعت انبوه مرا ميخواند بايد از همهمه آهن و سيمان بروم بايد از اين همه انسان شتابان بروم بايد از خويش برون آيم و كاريز شوم
جريان يابم، از رفتن لبريز شوم
شعر از دکتر اکرامی |
|
+ نوشته شده در
86/08/11ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
درست مثل دو چشم تو مست و هشیارم به چشم های خمارت قسم که تب دارم
شبیه پنجره های نشسته در باران غم تو دارم و از بغض و گریه سرشارم
کسی کجاست ببیند چگونه می شکنم کسی کجاست ببیند چگونه می بارم .
عزیز من که چو گیسوی تو پریشانم - عزیز من که به هجران تو گرفتارم -
اجازه هست بگویم که عاشقت هستم اچازه هست بگویم که دوستت دارم شعر از دکتر اکرامی |
|
+ نوشته شده در
86/08/11ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|