تبليغاتX
کیمیای مهر
بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت
بی تو پرپرمی شود لبخندما

بوی غربت می دهد پیوند ما

بی تو رنگ ازچهری ما می پرد
غم تمام عیش ما را می برد

بی وفایی ترک تازی می کند
با دل عشاق بازی می کند

چشمه سار صبح هلهل می زند
چهره خورشید تاول می زند

بند می اید زبان زندگی
مرگ می افتد به جان زندگی

در غبار بی کسی گم می شویم
موج های بی تلاطم می شویم

سوسنستان سخن می پژمرد
اشتیاق پر زدن می پژمرد

برکه خواهد شد اقیانوس مهر
افتد از دست دلم فانوس مهر

سینه داغستان حرمان می شود
زخم با شمشیر درمان می شود

بی تو آواز قناری کیمیا
گریه ابر بهاری کیمیا

خوش دلی ابستن غم می شود
ارتفاع آرزو کم می شود

روح شیطان می کند در ما حلول
می کنیم از عرش رحمانی نزول

بی تو در بازار جان عاشقان
اظطراب ارزان و امینت گران

چتر های ژنده افسون باز
دستهای لاغر خواهش دراز

خنده گلها به پایان میرسد
فصل بیداد زمستان میرسد
 
می پرستی باز رویا میشود
ذوق مستی باز رویا میشود

می شود بی تاب ایوب شکیب
میرود عیسی عصمت بر صلیب

نور گردد کاسه لیس تیرگی
فتح خواهد شد غلام چیرگی

بی تو ای منظومه سبز امید
دیده احساس خواهد شد سپید

از شکفتن باز می ماند دلم
در غم پرواز می ماند دلم

با تو درد در من تسکین می شود
تلخی فرهاد شیزین می شود

با تو لبریز از هوایی می شوم
اوج می گیرم هوایی می شوم

با تو زنگار از صدایم می پرد
خواب از چشم صدایم می پرد

باغ باغ اندیشه ام وا می شود
هفت خم در شیشه ام جا می شود

مثل طوفان بی قراری میکنم
کوه را چون رود جاری میکنم

می تراود نور از لبهای من
صبحدم منت کش شبهای

من اسمان دربان چشمم می شود
رعد خدمتکار خشمم می شود

با تو تا دنیای دیگر می روم
مثل دیگ ارزو سر می روم

دست در اغوش سودا می برم
شوق را با خود به هر جا می برم

عشق بازی را بغل وا می کنم
کهکشان اسا بغل وا می کنم

در شکو فایی شناور می شوم
بوستان سبز باور می شوم

با تو خود را می توان تفسیر کرد
حرفهای موج را تکثیر کرد

می توان با ترکتازی بحث کرد
بر سر دعوا و بازی بحث کرد

می توان با نردبانی از عبور
رفت روی بام فرداهای دور

احتیاجی نیست خوبی قرض کرد
ریگ را مانند شب بو فرض کرد

اخم را چون اطلسی ها دوست داشت
خاک را مانند دریا دوست داشت

می توان حس کرد بوی نور را
بوسه باران کرد روی نور را

می توان با ترک تازی بحث کرد
بر سر دعوا و بازی بحث کرد

می شود چیزی شبیه حنجره
را تماشا کرد در هر پنجره

کاشکی را می شود از ریشه کند
اه را از سینه اندیشه کند

شعر از استاد شنوایی
+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
  •  
 

 

 

بعد از غروب اینه آهی نمانده است 

 

 تا پرتگاه فاجعه راهی نمانده است 

 

 بوی فراغ می وزد از سمت افتاب  

 

 بر گیسوان شب گل ماهی نمانده است 

 

 ماییم و ترک تازی و کوی خستگی   

 

 از کوه صبر ما پر کاهی نمانده است  

 

 بر کوچه های سرد و مه الود خاطرم 

 

 جز رد پای طرز نگاهی نمانده است 

 

 بر چین بساط ناله خود بغض دوره گرد

 

 در سینه های سوخته آهی نمانده است

 

 ای کوچه های منتظر آفتاب عشق  

 

 باور نمی کنید پگاهی نمانده است

 

 باید قبول کرد به پایان رسیده ایم

 

 ای دل دلشکسته پناهی نمانده است

 

 

 

شعر از استاد نصر 

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
+ نوشته شده در  86/08/24ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مسعود | 

 چون قاصدک خسته اسیر بادیم

سرما زده ایم و زنده با یک یادیم

هر چند درون دلمان پر درد است
اما چه خیال در هوا آزادیم


شعر از رامین اسلامفر

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

 

متن وصیت نامه داريوش کبير :

 

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.

 

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

 

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی
.
کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند
.
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند
.
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت
.
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند
.
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد
.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند
.
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند
.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد
.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده
.
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای
.
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

سلام

 سلام به تو که از من دوری  

سلام به تو که مثل یک نوری

به تو که می تابی  

   برانتهای این شب سیاه بی خورشید

گرم وروشن می شود

 این سرما زده ی وحشتزده از تاریکی و تنهایی 

مثل باران می باری   

بر تن این کویریه عطش زده

عاشق بارانم

و تو بارانی

بر من ببار

ببار

ب بار

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط مسعود | 


 

این کیمیایی هستی ....

با واژهای تو

من مرگ را محاصر ه کرده ام

در لحظه ای که از شش سو می آمد

آه این چه بود این نفس تازه

باز

در ریه ی صبح

با من بگو چراغ حروفت را

تو از کدام صاعقه روشن کردی

بردی مرا به آن سوی ملکوت زمین

وین زادن دوباره

بهاری بود

امروز احساس می کنم

که واژه های شعرم را

از روی سبزه های سحر گاهی

بر داشته ام .

شعر از شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط مسعود | 
سلام

واگویه ها حرفهایی است از سر دلتنگی حالا چه از روزگار دلت تنگ باشه چه از ادمها

و این خیلی خوبه که آدم میتونه حرف هاشو یک جا بزنه هر چند گفتن خیلی فرقی با نوشتن نمی کنه

اما وقتی چیزی رو مینویسی دیگه نمی تونی اون احساست رو اون طور که باید و شاید بیان کنی

حداقل برای من که تازه کارم اینطوریه. خب خیلی پر حرفی نکنم.

امروز دلم خیلی گرفته بود که شاید یکی از مهمترین دلیل هاش اینه که من سنگ صبورم

سنگ صبور خیلی از دوستهام و کسانیکه به هر تقدیر منو برای شنیدن حرفهاشون انتخاب کردن

اما اون چه که منو اذیت میکنه اینه که نتونم براشون کاری انجام بدم

شما جای من باشید چه کار می کنید؟؟
+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
محمود قدس یکی از عزیز ترین کسانی است که در این برهوت انسانیت دیده ام

زلال مثل باران و درخشان همانند افتاب

تعدادی از آفتابی هایش را بخوانیم

وقتیکه باران چشمانم

در افتاب موهایت

می بارد

رقص رنگین کمان

اغاز می شود

.............................................

دلبرانه تر از آنی

که توان سرودنت را داشته باشم

مجنون می شوم
..........................................

برای سرودن تو

گریه کافیست

چرا که می دانم

عاشق بارانی
...........................................

طا قت دشنه نداری

ترا می بوسم

شو کرانم اینست
...........................................

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

دلت گرفته

حق دارم بترسم

حق دارم جیغ بزنم

مه نشتسته توی همه اتاق های دلت

و من می ترسم توی کنج این اتاق کوچکی که به من دادی گم شوم

دستم را می گیرم به دیوارهای سبز دلت

کورمال کورمال

کور هم که باشم خوب این جا را بلدم

علاج دارد این مه

عطر بوسه

هوای گریه

و آواز داغ نگاه

به اندازه یک نگاه وقت بگذار

برای این گل آفتابگردان

تا آفتاب شوی

عکست بیفتد توی چشمهای روشن آفتابگردان

آینه در آینه

همه پنجره های دلت باز می شود

می گویی نه

امتحان کن

.......................................................شعر از ارزو خمسه کجوری


+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

كرد هستم

 

 

 

 كرد هستم، نفس كوه مرا مي‌خواند

 

دشت، اين وسعت انبوه مرا مي‌خواند

 

بايد از همهمه‌ي آهن و سيمان بروم

 

بايد از اين همه انسان شتابان بروم

 

بايد از خويش برون آيم و كاريز شوم

 

جريان يابم، از رفتن لبريز شوم

 

يالهاي يله در باد، مرا مي‌خوانند

 

ني و «لي‌لانه» به فرياد مرا مي‌خوانند

 

دشتها منتظر آمدن بارانند

 

بادها بي‌سر گيسومان سرگردانند

 

خسته شد روح غزل‌خيز درختان بي‌ من

 

سنگ شد چشمه در آغوش بيابان بي من

 

بيد مجنون شده در بي‌مني و پير شده ست

 

ياس از پنجره تا كوچه سرازير شده ست

 

رمه‌هايم يله در باد، يله در باران

 

آفت افتاده به انبوهي گندمزاران

 

بايد از همهمه‌ي آهن و سيمان بروم

 

بايد از اين همه انسان شتابان بروم

 

من نه آنم كه به اين همهمه‌ها دل بندم

 

گريه‌ام گم شده، ناچار چنين مي‌خندم

 
  •  
 

اهل ايلم، پدر و مادر من اكرادند

 

پشت در پشت غزل پيشه و عاشق زادند

 

پدرم مرد، زمين يكسره سرگردان شد

 

عقل بعد از پدرم چرخ زد و نادان شد

 

 بعد مرگ پدرم از همه تيپا خوردم

 

ماه مرداد، در آغوش تو سرما خوردم

 

پدرم از سفر موي دراز آمده بود

 

رفته بود از خود صد مرتبه، باز آمده بود

 

پدرم بود كه مي‌گفت زمستان سرد است

 

هر كه در مرحله‌ي عشق ببازد، مرد است

 
  •  
 

گرچه در كوه صداي پدرم گم شده است

 

دشت مرده، رد پاي پدرم گم شده است

 

گرچه بعد از پدرم عشق فراموش شده است

 

آتش غيرتمان يخ زده، خاموش شده است

 

دشت در دشت سكوت است و غزلخواني نيست

 

باد زندانيست، گيسوي پريشاني نيست

 

سفره‌هاي پدري از نمك و نان خالي‌ست

 

آسمان از وزش سبز درختان خالي‌ست

 

ماديان از نفس افتاده در اين سنگستان

 

گل نمي‌رويد، آغوش بيابان خالي‌ست

 

ابر آبستن هيچ است كه مي‌بارد هيچ

 

ناودان از نفس روشن باران خالي‌ست

از «خجه لوره»(1) و «سردار عوض» (2) نامي‌ماند

كوه از ني‌لبك و هي‌هي چوپان خالي‌ست

 
  •  
 

مي‌روم از نفس هرزه‌ اين شهر شلوغ

 

ايل از وسوسه ی شهوت و شيطان خالي‌ست

 

ايل خالي شده از گله و گندم، اما -

 

شهر از عشق، از آيينه از انسان خالي‌ست.

 

 

 مردم شهر كه مي‌خواهمتان چون جانم

 

با شما هستم و مي‌خندم و مي‌خندا نم

 

قصه چشم شما خواب مرا شيرين كرد

 

در شب چشم شما ماه شدم، تابانم

 

با شما مي‌شكفم، مي‌رسم و مي‌ا فتم

 

پرم از بودن و افتادن، سيبستانم

 

با شما پنجره‌اي از خود تا خورشيدم

 

بي‌شما در خطر و خاطره سرگردانم

 

 آستيني تهي از دستم و در باد رها

 

ساكن سايه، سرازيرتر از بارانم

 

اين همه نور، صدا، همهمه، زنجير شماست

 

خر دجّال همين شهر نفسگير شماست

 
  •  
 

اي شمايي كه خداي همه‌تان پول شده است

 

فعل‌هاتان همه مستقبل و مجهول شده است

 

اي شمايي كه دل و جان شما مصنوعي است

 

رنگ رخساره و چشمان شما مصنوعي است

 

دلتان كهنه كلوخي است. نه، سنگي سرد است

 

سبزي برگ درختان شما مصنوعي است

 

ماه در كوچه بن‌بست شما سرگردان

 

روشنايي خيابان شما مصنوعي است

 

خنده‌ي ظاهرتان گريه پنهان من است

 

مردمي كه گل و گلدان شما مصنوعي است

 

پاي تا سر شده‌ام گريه و مي‌گويم فاش

 

آب و نان و لب و دندان شما مصنوعي است

 
  •  
 

مردم شهر كه مي‌خواهمتان چون جانم

 

با شما هستم و مي‌خندم و مي‌خندانم

 

سفر از شهر شمايان سفري جانكاه است

 

جادوي «مادر فولادزره» در راه است

 

مي‌روم حرف دل گمشده من اين است

 

شهر در عين قشنگي دملی چركين است

 
  •  
 

كرد هستم، نفس كوه مرا مي‌خواند

 

دشت اين وسعت انبوه مرا مي‌خواند

 

بايد از همهمه آهن و سيمان بروم

 

بايد از اين همه انسان شتابان بروم

 

بايد از خويش برون آيم و كاريز شوم

جريان يابم، از رفتن لبريز شوم
شعر از دکتر اکرامی
+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

درست مثل دو چشم تو مست و هشیارم

به چشم های خمارت قسم که تب دارم

 

شبیه پنجره های نشسته در باران

غم تو دارم و از بغض و گریه سرشارم

 

کسی کجاست ببیند چگونه می شکنم

کسی کجاست ببیند چگونه می بارم .

 

عزیز من که چو گیسوی تو پریشانم -

عزیز من که به هجران تو گرفتارم -

 

اجازه هست بگویم که عاشقت هستم

اچازه هست بگویم که دوستت دارم


شعر از دکتر اکرامی

.......................................................................................................................................
+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
پیوندها
مولوی
کانون تبلیغات ایرانیان
پرتقال فروش
شبگرد لوتی
نامه پارس
علیرضا معتمدی
سکوت
اواي ازاد
دستهاي جنون
به سايت
سلامت نيوز
موفقيت
شادكامي
دستمال سرخ دلم
برميگرديم بزودي
تخته خاكستري
ساحره سکوت
نشریه فرهنگی
کتاب نیوز
کشکولیات
مکتوب
حوا
زن
بهنود
بامدادی
و عشق زخم قشنگیست
حضور خلوت انس
زن نبودی
مطرود
خوابگرد
آشبزخانه
روابط سالم
کودک
اقا زاده
سینما گرافیک
دردواره ها
سرگرمی
اینه
یک زن
کمانگیر
جمهور
خاتمی نامه
پارس نایس
وبلاگ 320
مجمع دیوانگان
شاهنامه
روز no
سیاوشان
ذهن متورم یک زن
خانه ای از شن و مه
هخامنش
شرحه
دیده بان محیط زیست
دونده
لطیفه
عکسها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM