![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
کربلا ايستگاه آغازين تمام مسافراني است که به مقصد خدا جاري اند. هر چند دلهايشان را در عاشورا جا گذاشته باشند. اينجا کربلاست ، اين گودال سربلند آبروي جغرافياست ، اين تل خاک جاري ، فردا را ورق خواهد زد، و «فرا زني» خطبه اش ، خواب شب ها را آوار خواهد کرد. اينجا کربلاست ، سرزميني که رگ هايش عطشاني مي نوشند، و ذره ذره خاکش بهشت را برابر است. کربلا سرچشمه تمام گردبادهاي مقدس ، تمام توفان هاي زهد و خاستگاه پرندگاني است که حداقل پروازشان از خاک ، از خود تا خداست. کدام بيابان است که پريشاني و پراکندگي کودکانت را دل به مويه نسپرده باشد؟ گرچه طوفانی ترین دریاست عشق خاک پای حضرت زهراست عشق و نمي از غيرتش سال ها سماع هفت دريا را کفاف مي دهد. کسي که پدرش تا فراز شانه هاي وحي عروج کرده است و «آبروي ذوالفقار از سعي دست اوست.» |
|
+ نوشته شده در
86/10/29ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
لحظه ها لحظه های بی صبری است--- وکران تا کرانه ام ابریست روح در هم شکسته را ما نم--- دل از درد خسته را مانم زیر رگبار مانده ام تنها--- و گرفنار مانده ام تنها آن کلافم که سخت بغرنج است ---ان وجودم که قسمت رنج است آه لبخند من ترک برداشت ---بند در بند من تر ک برداشت آفت اقتادست در کشتم--- پنبه کردند انچه را رشتم دیده بان دلم به خواب افتاد--- ابهایم از اسیاب افتاد چون شب بی ستاره دلگیرم--- دارم از اظطراب میمیرم سفره موریانه ها شده ام ---به تب زرد مبتلا شده ام شده کوه تحملم کاهی --- در
بساطم نمانده است آهی مثل قطب شمال یخ زده ام ---زیر برف ملال یخ زده ام مثل کاغذ مچاله ام کردند--- و به اتش حواله ام کردند ای شما مرده های در حرکت--- رفته از دست و بالتان برکت و شما ادمید یا آهن ---یا مترسک میان پیراهن یکنفر پیش چشمتان پرپر ---میزند چون سپند در مجمر یکنفر مانده است در سرما ---و شما در عذاب از گرما یکنفر تشنه نگاه شماست--- و اگر جان دهد گناه شماست یکنفرلحظه لحظه میکاهد ---بی نصیب است و سیب می خواهد سیب یعنی نصیب او باشی ---و چه خوب است سیب او باشی چون ندارم محلی از اعراب--- در میان شما ای قبیله خواب می روم عشق را مدد جویم ---وبه او درد خویش را گویم السلام ای امام اینه ها ---ای فدایت تمام اینه ها ذوق امداد نیست در احدی--- من به پایان رسیده ام مددی زایری دردمند و بی اقبال--- ازگناه و ملال مالامال السلام ای فروغ جاویدان--- ای ترا هر چه هست در فرمان من دچار هجوم پاییزم ---و ببین لخته لخته می ریزم با تو ای مهربان سخن دارم ---زندگی نیست این که من دارم دامن الوده و پشیمانم ----کهکشان کهکشان پشیمانم در نهادم حلول کن ای عشق --- تشنه ات را قبول کن ای عشق |
|
+ نوشته شده در
86/10/27ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
86/10/27ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
تو کبوتر من بام می پری از لب من نا آرام دل سر خورده من مانده در حسرت یک جرعه سلام ..... تو کبوتر من باد می کنی بال و پرت را آزاد
می بری از من و در حنجره ام می ماند بغض نشکسته ای از یک فریاد ...... تو کبوتر من تاک تو دلت مست غرور می پری سوی افق پای من مانده ولی در دل خاک ..... کاش می شد یک بار من به جای تو کبوتر بودم گر چه می دانم تقدیر سرنوشتم را این گونه رقم می زد و بس : من کبوتر تو... |
|
+ نوشته شده در
86/10/25ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
خواهم شکفت ... در میان لبخند های بی پایانت ! و خواهم سرود ... تمام آرزوهایم را در نگاه مهربانت ! آنگاه اوج میگیرم در شادیهای راستین ! و دل خواهم سپرد ... به تمام باورهایت ! رها نمیکنم لحظه ای خیال سفر با تو را پس اگر در امواج نیاز من شناور نمیشوی ... تنها , آتشفشان نگاه تنهایی ام را منجمد کن ! و از یاد نبر ... یکروز ... من تمام دوری از تو را خواهم گریست ... در آغوش هماره پذیرایت ! ... شاید اگر ... |
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
مداد رنگی هایم را با تو قسمت می
کنم تا سفید ها را رنگی کنیم . آبی برای خیال تو ،
قرمز برای قلب من . صورتی برای نرمی تن تو ، سورمه ای برای آسمان شب من . سبز برای روییدن حس تو ، بنفش برای سردی دست من . زرد برای
درخشش چشم تو ، قهوه ای برای لحظه های من... |
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
![]() در پشت پنجره در آنسوي نور و زيبايي آنجا كه اولين قابيل ، هابيل را كشت و بعد آن هابيل ها و قابيلها. آنجا كه دستان خسته پير زني در حسرت آنكه فرزندانش عصايي به او بدهند در فاصله ميان نياز وانتظار مي خشكد؛ آنجايي كه نگاه گرسنه كودكي بر تكه ناني به اندازه تمام زمان طول مي كشد؛ صاحبدلاني در حسرت آن سوي پنجره در حسرت نور،در حسرت بودن در آنسوي پنجره و نگاهي حقيرانه به اين سو افكندن،دل را به محراب دعا كشاندن؛آرزويشان آنچنان بلند است كه بلندترين گلدسته ها دست به دامانشان نمي سايد و دلشان آنچنان آبي است كه فيروزه اي گنبد همه مسجد ها را بي فروغ مي كند،و پيوندي ديرينه با دشت نور دارند. زماني آنجا بودند و اينك نيستند و تمام يادگارشان جاني شيفته است كه به تبرك نگه داشته اند. و هر سپيده دمان هنگامي كه شير صبح در حلقوم سياه شب فرو مي رود دستان نياز را به ضريح پنجره مي كشند و جان را نه براي ضيافت كه براي زيارت رها مي كنند. شب كه مي شود آسمان تا سقف شكسته خانه هايشان پايين مي آيد و همه ستاره هايش را به اميد آنكه به درخشندگي اشكهاي غلتانشان باشد پيشكش پاكي اشكهايشان مي نمايد و آنها از آسمان و ستاره هايش به آنسوتر مي نگرند.پرنده اي زنداني كه زندانبانشان سايه اي سياه بر سر آنها افكنده است و هر دم دل آنها را به سويي مي كشاند. هنوز نئونهاي بازار و گلهاي هميشه كاغذي آنقدر به بندشان نكشيده است كه از ياد پرهاي بسته خود غافل شوند. |
|
+ نوشته شده در
86/10/14ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند به جز مداد سفيد هيچ کسي به او کار نمي داد مي گفتند:تو به هيچ دردي نمي خوري يک شب که مداد رنگي هاتوي سياهي کاغذ گم شده بودند مداد سفيد تا صبح کار کرد ماه کشيد مهتاب کشيد و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد صبح توي جعبه ي مداد رنگي جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد |
|
+ نوشته شده در
86/10/10ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
شب، گرداگردم حصار كشيده است و
من به تو نگاه ميكنم . از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه ميكنم چرا كه هر ستاره آفتابي است . من آفتاب را باور دارم من دريا را باور دارم و چشمهاي تو سرچشمه درياهاست انسان سرچشمه درياهاست |
|
+ نوشته شده در
86/10/05ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
قصه ي شهر سنگستاندو تا كفتر نشسته اند روي شاخه ي سدر كهنسالي كه روييده غريب از همگنان در ردامن كوه قوي پيكر دو دلجو مهربان با هم دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم دو تنها رهگذر كفتر نوازشهاي اين آن را تسلي بخش تسليهاي آن اين نوازشگر خطاب ار هست : خواهر جان جوابش : جان خواهر جان بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش نگفتي ، جان خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست پريشاني غريب و خسته ، ره گم كرده را ماند شباني گله اش را گرگها خورده و گرنه تاجري كالاش را دريا فروبرده و شايد عاشقي سرگشته ي كوه و بيابانها سپرده با خيالي دل نه ش از آسودگي آرامشي حاصل نه اش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامانها اگر گم كرده راهي بي سرانجامست مرا به ش پند و پيغام است در اين آفاق من گرديده ام بسيار نماندستم نپيموده به دستي هيچ سويي را نمايم تا كدامين راه گيرد پيش ازينسو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست بيابانهاي بي فرياد و كهساران خار و خشك و بي رحم ست وز آنسو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهي نيست يكي درياي هول هايل است و خشم توفانها سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب و ان ديگر بسي زمهرير است و زمستانها رهايي را اگر راهي ست جز از راهي كه رويد زان گلي ، خاري ، گياهي نيست نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟ غريبي، بي نصيبي ، مانده در راهي پناه آورده سوي سايه ي سدري ببنيش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست نشانيها كه در او هست نشانيها كه مي بينم در او بهرام را ماند همان بهرام ورجاوند كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست هزاران كار خواهد كرد نام آور هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه پس از او گيو بن گودرز و با وي توس بن نوذر و گرشاسپ دلير شير گندآور و آن ديگر و آن ديگر انيران فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند بسوزند آنچه ناپاكي ست ، ناخوبي ست پريشان شهر ويرام را دگر سازند درفش كاويان را فره و در سايه ش غبار سالين از جهره بزدايند برافرازند نه ، جانا ! اين نه جاي طعنه و سردي ست گرش نتوان گرفتن دست ، بيدادست اين تيپاي بيغاره ببنيش ، روز كور شوربخت ، اين ناجوانمردي ست نشانيها كه ديدم دادمش ، باري بگو تا كيست اين گمنام گرد آلود ستان افتاده ، چشمان را فروپوشيده با دستان تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان نشانيها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست و از بسيارها تايي به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي نه خال است و نگار آنها كه بيني ، هر يكي داغي ست كه گويد داستان از سوختنهايي يكي آواره مرد است اين پريشانگرد همان شهزاده ي از شهر خود رانده نهاده سر به صحراها گذشته از جزيره ها و درياها نبرده ره به جايي ، خسته در كوه و كمر مانده اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان بجاي آوردم او را ، هان همان شهزاده ي بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي به شهرش حمله آوردند بلي ، دزدان دريايي و قوم جاودان و خيل غوغايي به شهرش حمله آوردند و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر دليران من ! اي شيران زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پيران وبسياري دليرانه سخنها گفت اما پاسخي نشنفت اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان صدايي بر نيامد از سري زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان پريشانروز مسكين تيغ در دستش ميان سنگها مي گشت و چون ديوانگان فرياد مي زد : آي و مي افتاد و بر مي خاست ، گيران نعره مي زد باز دليران من ! اما سنگها خاموش همان شهزاده است آري كه ديگر سالهاي سال ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست و پندارد كه ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد چاره و ترفند نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند دگر بيزار حتي از دريغا گويي و نوحه چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شبهاي بي ساحل ز سنگستان شومش بر گرفته دل پناه آورده سوي سايه ي سدري كه رسته در كنار كوه بي حاصل و سنگستان گمنامش كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود نشيد همگنانش ، آغرين را و نيايش را سرود آتش و خورشيد و باران بود اگر تير و اگر دي ، هر كدام و كي به فر سور و آذينها بهاران در بهاران بود كنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور چنان چون آبخوستي روسپي . آغوش زي آفاق بگشوده در او جاي هزاران جوي پر آب گل آلوده و صيادان دريابارهاي دور و بردنها و بردنها و بردنها و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها و گزمه ها و گشتي ها سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه ست نگه كن ، روز كوتاه ست هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك شنيدم قصه ي اينپير مسكين را بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟ كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد ؟ تواند بود پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف است در او نزديك غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن از اينجا تا كنار چشمه راهي نيست چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد اهورا وايزدان وامشاسپندان را سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد پس از آن هفت ريگ از يگهاي چشمه بردارد در آن نزديكها چاهي ست كنارش آذري افزود و او را نمازي گرم بگزارد پس آنگه هفت ريگش را به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد ازو جوشيد خواهد آب و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب تواند باز بيند روزگار وصل تواند بود و بايد بود ز اسب افتاده او نز اصل غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار سخن پوشيده بشنو ، من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست غم دل با تو گويم غار كبوترهاي جادوي بشارتگوي نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند من آن كالام را دريا فرو برده گله ام را گرگها خورده من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت كجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟ اشارتها درست و راست بود اما بشارتها ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد فروزان آتشم را باد خاموشيد فكندم ريگها را يك به يك در چاه همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي گفت : آه مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟ مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟ زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟ گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست پشوتن مرده است آيا ؟ و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟ سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان سخن مي گفت با تاريكي خلوت تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد غمان قرنها را زار مي ناليد حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد غم دل با تو گويم ، غار بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ صدا نالنده پاسخ داد آري نيست ؟ |
|
+ نوشته شده در
86/10/04ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
86/10/04ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي ؟ چرا ؟ سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
|
|
+ نوشته شده در
86/10/04ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
همبازی من است هنوز آن عروسک ات با این که پیر گشت بدون تو کودک ات از جیک جیکِ صبح الی قار قار عصر یادا بخیر بازی سلطان و دلقک ات از کودکی مرام بزرگانه داشتی چندان که هیچ دیده نمی دید کوچک ات حتا کلاغ باغ تو بودن قشنگ بود گاهی اگر حسود نمی شد مترسک ات من تا هنوز می دَوَم و باورم شده است دیگر نمی رسم به نخ باد باد کت افعی شدم که گنج تو را ایمنی دهم با سکه ام اگر چه نپایید قلک ات سهم من از تو حادثه ای بود در کلام
با خویش از زبان ِ تو :
شاعر مبارکت |
|
+ نوشته شده در
86/10/03ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
![]() سوخت سوختم
برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه بارانی ست
تنم سیلی خور مرگ است و شب همدست این ارواح طوفانی ست
به دریا می روم امشب حرامیهای شب حرمت شکستند وشالیزار دستانم لگدکوب مترسکهای ویرانی ست تماشا کن مرا از چشم تو قد ناکشیده هر شب افتادم من افتادم که برخیزم در این بازی به نام هر چه قربانی ست
بمان من در دل ویرانه ها در با تو بودن قصر می سازم مسافر جان اقامت کن شبی در من منِ من بی تو ظلمانی ست
من از فقر عبث آلود دستانم برایت عشق می بافم هرس کن بوسه هایم را که آفت خورده ی تقدیر پیشانی ست
بتازان اسب چشمت را برای تو هنوزم من همان دشتم بتازانش بدون اسب چشمت دشت من دشت پریشانی ست
شب من حسرت عصیان دستان قشنگ توست نگاهم کن به دنبال که می گردی خدا در چشم من در اوج عریانی ست
بتاز ای تک سوار من برای مرگ دل شب دشنه می سازد برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه طوفانی ست
|
|
+ نوشته شده در
86/10/03ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه كن با يك مداد ساده دلم را سياه كن مي دانم اشتباه بزرگي ست عاشقي با این همه به خاطر من اشتباه کن |
|
+ نوشته شده در
86/10/03ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
حضور چقدر جای تو خالیست! کجاست لحظه ی دیدار ؟ میان بغض،سکوتی ز جنس فریاد است ،بیا که دیده تو را آرزوی دیدار است تو از قبیله ی نوری ، من از تبار صبوری تو از سلاله ی عشقی ، من از دیار نیاز من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی ! اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی ، اگر شکسته دلی را بهانه می دانی اگر سکوت غریبانه آیت عشق است، اگر که صبر،صبر،صبر بهای دیدار است، "من عاشقانه تو را در نماز می خوانم، شکوه نام تو را خوانده،باز می خوانم" هزار پنجره از این نگاه لبریز است بگو ! بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است ! نشانده مهر تو بر دل،خروش نام تو بر لب نفس ز یاد تو ،بوی ترا گرفته است اینجا بیا که عشق تو در سینه می کند غوغا ! نبوده تو غایب،طلوع فردایی مرا به میهمانی چشمان خود نمی خوانی ؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
86/10/03ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|