![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
بيكرانه در انتهاي هر سفر در آيينه دار و ندار خويش را مرور مي كنم اين خاك تيره اين زيمن پايوش پاي خسته ام اين سقف كوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خداي دل در آخرين سفر در آيينه به حز دو بيكرانه كران به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است گم گشته ام ‚ كجا نديده اي مرا ؟ غريب مادربزرگ گم كرده ام در هياهوي شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكي بسته بودي به بازوي من در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شكست دستم به دست دوست ماند پايم به پاي راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز روز زندگانيم |
|
+ نوشته شده در
86/11/27ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
چشماتو ببند عزیزم دنیای ما دیدنی نیست سیب رویایی عاشق خیلی کاله چیدنی نیست چشماتو ببند عزیزم دل آسمون کبوده دیدن این همه زشتی واسه چشمای تو زوده!!! تو چشات نجیب و پاکه تو مسافر بهشتی با چشای بسته شاید رد بشی از دنیای زشتی.... گوشاتو بگیر عزیزم گریه ها شنیدنی نیست دیگه معرفت تو قلب داداش های ناتنی نیست!!! گوشاتو بگیر عزیزم این صدا صدای جنگ صدای جیغ یه بچه صدای تیرو تفنگه.... گوش نکن صدای جنگو بو نکن عطر جنون رو چشماتو ببند عزیزم تا نبینی رنگ خونو!!! وعده من با تو باشه دیدن یه جایه بهت ر سر ایستگاه ترانه اونوره گریه آخر........ |
|
+ نوشته شده در
86/11/15ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
قاصدک! هان، چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک…
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند…
قاصدک غم دارم. غم آوارگی و در به دری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند مادر من غم هاست مهد و گهواره ی من ماتم هاست قاصدک دریابم!روح من عصیانزده و طوفانیست.....آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم غم من صحرا هاست افق تیره ی او نا پیداست قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی وبه تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی قاصدک زشتم من....زشت چون چهره ی سنگ خارا....زشت مانند زال دنیا قاصدک حال گریزش دارم.......می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست......پستی و مستی و بد مستی نیست می گریزم به جهانی که مرا نا پیداست......شاید آن نیز فقط یک رویاست!! |
|
+ نوشته شده در
86/11/13ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و ,نه آفتاب ما بیرون زمان ایستادهایم با دشنهی تلخی .در گردههایمان هیچ کس با هیچ کس سخن نمیگوید که خاموشی به هزار زبان .در سخن است در مردگان خویش نظر میبندیم با طرح خندهای و نوبت خود را انتظار میکشیم بیهیچ
خنده ای شاملو |
|
+ نوشته شده در
86/11/13ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
قدمهایم را تند تر بر می دارم.... و آینه ها را می شکنم از پی گامهای سستم.... آرزوهایم را می برد باد مثل گیسوانش که همیشه دوست دارم میان عطرش غرق شوم..... مثل سپیدی شقیقه هام ... که با وسواس شانه شان می کنم اما باز می ریزند روی پیشانی ام.... خسته ام ...مثل شاپرک که هی می پرد و می کوبد تن اش را به داغی حباب بی اکسیژن لامپ .... دراز می کشم میان شمع های کوتاه و بلند و دیگر دلم حتی یک پک سیگار هم .... نمی خواهد |
|
+ نوشته شده در
86/11/13ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
ساعت موازی یک ایستاده سپید می رقصم و سیاه بلند می شوی با دامن چین داری که دخترانگی ات را به آن آویخته ای کمر باریک می کنی تا دنده های قابل شمارش تا هیکلی ماهواره ای بسازی و به تبسم خورشیدم حواله دهی حالا پوست حساست جیغ می کشد زیر بار نمایه های رنگی [-مست شده بود و از اصالت نمی افتاد سگ پدر] به دورو برم نگاه می کنم تو روی میز بیلیارد ۳ سال نوری بیهوش شده ایی در حالی که ساعت عقربه هایش را خورده است ومن در بین اشراف زادگان بنفش به هم آغوشی گلبول هایمان فکر می کنم و |
|
+ نوشته شده در
86/11/06ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/11/04ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
![]() «... اما اعجاز ما همين است: ما عشق را به مدرسه برديم در امتداد راهرويي كوتاه در آن كتابخانهي كوچك تا باز اين كتاب قديمي را كه از كتابخانه امانت گرفتهايم -يعني همين كتاب اشارات راـ با هم يكي دو لحظه بخوانيم....... ما بي صدا مطالعه ميكرديم اما كتاب را كه ورق ميزديم تنها گاهي به هم نگاهي ناگاه انگشتهاي «هيس» ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغاي چشمهاي من و تو سكوت را در آن كتابخانه رعايت نكرده بود!» |
|
+ نوشته شده در
86/11/03ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|