![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم سیصدو شصت و پنج حسرت را هم چنان می کشم به دنبالم قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کِشد فالم "یک نفر از غبار میآید"! مژده تازه تو تکراری است یک نفر از غبار آمده و زد زخمهای همیشه بر بالم باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم هم نمی دانم از چه می خندم! هم نمیدانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز این که خوشحالم دوستانی عمیق آمدهاند چهره هایی که غرقشان شده ام میوه های رسیدهای که هنوز من به باغ کمالشان کالم آه چندی ست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم |
|
+ نوشته شده در
87/01/22ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
عيد است . پنجه بر دف خورشيد مي زنيم
..عید است و می وزد نفس روشن بهار جاریست آب و آینه از دامن بهار آب زلال . آینه ی بید پیر شد پلکی تکاند چشمت و شهری اسیر شد عید است از حوالی اسفند می روم تا عشق . تا ترانه و لبخند می روم آغوش می گشایم و آغاز می شوم مثل دریچه رو به سحر باز می شوم عید است و باید از نفس گل مدد گرفت از نغمه های قدسی بلبل مدد گرفت باید ترانه صحبت پنهان ما شود باید زبان عشق غزلخوان ما شود باید کنار پنجره رفت و سپید شد باید به بام عشق بر آمد. شهید شد عید است و من شبیه نگاه تو روشنم سر شارم از بهار .پر از سرو و سوسنم جاریست از زلالی پیراهنم غزل می بارد از نگاه و دل روشنم غزل عید است و عشق می وزد از چار سوی من گل کرده رود گمشده ای در گلوی من عید است و آسمان و زمین لاله پرور است هفت آسمان سپیدی بال کبوتر است پر گشته از زلالی خور شید ساغرم سرشار از آسمان . پر بال کبوترم گل می شوند ماسه و شن زیر پای من کف می زنند برگ درختان برای من دی رفته . خیمه در نفس عید می زنیم عید است پنجه بر دف خور شید می زنیم عيد شما مبارك |
|
+ نوشته شده در
87/01/01ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
بهار را باور کنباز کن پنجره ها را که نسیم |
|
+ نوشته شده در
87/01/01ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|