تبليغاتX
کیمیای مهر
بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت
 
گاهی فکر میکنم که یا این دنیا انقدر کوچک است و یا سرنوشت ادمهایی که در ان زندگی می کنند بسیار بسیار به هم شبیه /
به هر روی این را خوب درک کرده ام که که خواستن
یک میل و نیاز درونی است و هرگز ارضا و سرکوب نمیشود تا اینکه بتوانی دوست بداری و
در امتداد ان عاشق شوی وبه هجران ودوری مبتلا شوی و باز تنهایی را با تمام سلولهای وجودت حس کنی و...همچنان دوست بداری کسی را که دوست می داشته ای وتمام لحظاتت را با یاد و خاطره اش سرشارسازی/ حسی خوب ودوست داشتنی ودست نیافتنی در رگ وجانت می دود سر خوش می شوی ویک احساس رضایت از بودن دشتهای پهناوروجودت را سیراب میسازد سبز میشوی سبز سبز وشکوفه میدهی وگل میدهی و میوه میدهی و...
چیزی شبیه یک باوردرمن شکل گرفته است که: انسان به دنیا می اید که دوست بدارد که شاید زیبا ترین فلسفه خلقت همین باشد .شاید باید فکر کنیم که خود خدا هم با همه ی بی نیازی اش در مقابل این میل به دوست داشتن ودوست داشته شدن کم اورده است که دست به خلقت موجودی زده که بتواند او را دوست داشته باشد.تصورکن بی نیازترین ذات مطلق در مقابل این میل وحس کم اورده باشد. اصلا شاید باید از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کنیم...خدا هم دوست داشتن را دوست دارد.
اینک در استانه ورود به چهل سالگی ایستاده ام مملو از دیدن وشنیدن قصه های عاشقانه کودکان عاشق نوجوانان عاشق جوانان عاشق پیران عاشق ودر این میان خودکشی دیده ام خود زنی دیده ام بی طاقتی و صبوری ایثار واز خود گذشتگی برای دیگری را هم دیده ام بسیار دیده ام.روایتگر همه آن احساسات و شور ونشاط ها سنگ صبورآن همه شنیدن ها وهمدردی کردن ها درروزگاری که کسی جز شهوتی کوروزود گذر به دنبال دست یافتن به چیز دیگری نیست
هنوز در حیرت طرح مبهم یک لبخند ویک نگاه مهربان تمامی کوچه پس کوچه های شهر را گشته ومیگردم.
من به زودی مبعوث خواهم شد مانند تمامی پیامبران که در سن چهل سالگی به پیامبری رسیده اند.من رسالتم را یاد اوری انچه از دست رفته خواهم دانست . من مروج هیچ کیش و ایین تازه ای نخواهم بود من تنها به یاد شما خواهم آورد که امده اید که دوست بدارید عاشق شوید و عاشق بمانید...
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

نوشتنم برای نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آورده ام با چند خواب که تعبیر نشد تا بگذاری ته چمدان رفتن ات.دعای خیرم را روی لباس هایت بگذار تا عطرش نرود.
تنهایی پر هیاهو را من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره های دور را می دهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکی نگاه ترک حورده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد.
کفش های سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ایستاده ام.برایت پیاله ای آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباری ست برای کلمه ها:سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...
بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو ، جاده ، همان جاده ای ست که هیچ گاه بازگشتی ندارد...
...من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم.

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه

هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من می رسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب الوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوئیدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط مسعود | 

تو اگر در قلبت ، جایی برای ماندن دیدی مرا از هم خوابگی این سرما رها کن . نهراس ! آغوشت را نمی گیرم . قلبت را تمام نمی کنم . چشمانت را نمی بندم . من به بوسه ای کوچک ، نوازشی کوتاه یا نگاهی از تو دلخوشم. من که پیشتر گفته بودم ...دلخوشی های من کوچک است.

بیا و فقط جایی در گمشدن هایم ، بمان . تو بخواب ! من خیال می کنم بیداری . تو چشم هایت را ببند ! من خیال می کنم خیره در چشم منی . تو سکوت کن ! من خیال می کنم مشق عشق می کنی... توبیا ! فقط خیال هایم را پاک نکن.

...........................................................................................

دست می کشم روی خیال نازک بودن با تو...واژه ها چروکیده می شوند و من میان چین و شکن ها ، دنبال کلمه های کهنه ام می گردم : دوستت...عزیزم...عاشقم...دل...دارم...تنگ
ناامید که شوم از پیدا کردن عاشقانه های با تو بودن ، پیچ می پیچد و من با پیچ گرد خودم تاب می خورم.
چشم می بندم...تار خاطره را می گیرم و به پود دلم می بافم . حالا نوک انگشتان کوچک من ، تاب خورده میان خیسی هیجان و داغی بی تابی روی پوست نرم تو کشیده می شود و پود دلم پاره می شود .
...من با تار تنهای خاطره بدون پود دلم ، چه کنم ؟.

.........................................................................................

راهی از چشم های خیسم تا محرم ترین ساعت ماه هست که هر شب بی شتاب از آن می گذرم . سر هر پیچ شمعی روشن می کنم و تمام وقت هایی که ندارم را نذر پیدا شدن خواب های گم شده ام می کنم .
می دانم...،خوب می دانم همیشه که قرار نیست پنجره رو به دنیا باز شود...می دانم جهان همیشه به روشنی حرف های ما نیست...می دانم این راه ها به زمین چسبیده اند...
اما محض آن همه ذکر " دوستت دارم " و زمزمه " ماه...باران " ، همه رفتن را در جاده های بی آمدن خلاصه نکن ! مگر نه اینکه می گفتی دنبال چند قدم زیر نور ماه می گردی2I
.........................................................................................بر گرفته از وبلاگ شب بو

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
خدا مهربان است، خدا بخشنده است، خدا قدرتمند است، خدا تواناست امّا نه صبر کنید خدا توانا نیست. خدا زمین و آسمان را آفرید، خدا فرشتگان و انسان را آفرید. گذشته و آینده را آفرید. خدا همه عالم خلقت را خلق کرد بی‏هیچ مشکلی، امّا لحظه‏ای رسید که درمانده شد و آن زمانی بود که تصمیم گرفت خدایی لایق عشق خود بیافریند. نتوانست و خدای دیگری خلق نشد.
همه را فریب داد که خدا یکیست، آری هست امّا نگفت که چرا یک خدا بیشتر نیست. هرگز نگفت که خدای بی‏عیب و مهربان چرا باید یکی باشد، چرا باید تنها بماند؟
انسان را که آفرید همه‏ی هنرش را به کار گرفت تا آنچه برای خود نتوانست انجام دهد به انسان ببخشد، آری خدا بخشنده است. پس عشق متبلور شد و قرار داد در قلب انسان چکیده‏ای از تمام وجود خویش را.
انسان عاشق شد و عشق ورزید.
پس خدا به چشم خود دید همه‏ی آنچه که سال‏ها آرزویش را داشت، تپش قلبی، قطره‏ی اشکی، لرزش دستی... پس حسادت کرد به آنچه مخلوق داشت و خالق با همه‏ی قدرت و جلالش از آن بی‏بهره بود. آری خدا حسود شد و عشق را هرگز سرانجام شیرین نداد.
این‏چنین شد که مجنون همه عمر در فراق لیلی بماند، فرهاد از غم شیرین جان سپرد. در هیچ کجای جهان افسانه‏ی عشقی نیست که به وصال رسیده باشد، سرانجام رومئو و ژولیت را که همه می‏دانیم.
خدا یکیست چون توانا نیست.
پ.ن: هرگز به درگاه پروردگار از برای عشق التماس نکن، که اگر بفهمد کسی را بی‎‏اندازه دوست داری او را از تو خواهد ستاند. اگر بپرسی که چرا گرفتی خواهد گفت: عشقی این‏چنین بزرگ و زیبا تنها لایق خدایی چون اوست. بشنو و اطاعت کن امّا هرگز باور مکن، آخر خدا مهربان امّا حسود است.
+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
مرا ببخش، که عشقمان را حساب نمی‏کردم، آخر من نمی‏دانستم که عشق را می‏شود اندازه گرفت.
مرا ببخش که همیشه با تو بودن را دوست داشتم آخر نمی‏دانستم که عشق هم حدی دارد.
مرا ببخش که لحظه لحظه‏ی زندگیم را با تو تقسیم کرده بودم، باور کن نمی‏دانستم که از عشق هم می‏شود خسته شد.
مرا ببخش که نمی‏دانستم عشق را باید یاد گرفت، باید بازی کرد. من کودکی بودم معصوم که از عشق هیچ نمی‏دانستم.
مرا ببخش که تو را عاشقانه دوست می‏داشتم، آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قدرت سامورایی!
شب ها در تکیه لخت می شود
و میانداری می کند
و روزها مردم را لخت می کند
و زورگیری ...!
وقتی محرم می آید...
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار
را از بساطش جمع می کند
وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر (ع)
و حضرت عباس (ع)
را در بساطش پهن ...!
وقتی محرم می آید...
ستار گلمکانی صاحب بزرگترین
بنگاه ملک و ماشین شهر
۱ماه تکیه راه می اندازد
و خودش در روز تاسوعا
سر مردم گل می مالد
و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!
وقتی محرم می آید...
آقای صولتی
تا پایان اربعین تمام پاساژش
را سیاه می کند
و تا آخر سال هم مشتری هایش را!
وقتی محرم می آید...
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا
قمه می زند و علم می کشد
ولی در ماه رمضان
سیگار ازلبش نمی افتد!
وقتی محرم می آید...
سیامک چشم چران!
که پاتوقش همیشه خدا
نزدیک مدارس دخترانه است
در دسته جات عزاداری
اسفند دود می کند!
وقتی محرم می آید...
نیما پشت ماکسیمایش می نویسد
"من سگ کوی حسینم"
ولی هیچ وقت از چارلی!
سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود!
وقتی محرم می آید...
حاج مجید مداح معروف شهر
بابت ۷ ساعت مداحی
حقوق ۵۰ روز
یک کارگر را می گیرد!
وقتی محرم می آید...
جباری رییس شرکت
لبنیات شیر تو شیر!
۳۰شب شیر صلواتی
به خلق خدا می دهد
و ۳۳۵ روزهم
با اضافه کردن آب
شیرشان را می دوشد!
وقتی محرم می آید...
به جای آنکه ما
بر مصیبت مولا بگرییم
مولا بر مصیبت ما می گرید!
وقتی محرم می آید...
حاج آقا کلامی
۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند
ولی در شب دهم
سر زود پایین آمدن از منبر
با هیت امنا دعوی می کند!
وقتی محرم می آید...
هیت امنای مسجد ...علیه السلام!
درست وقت اذان ظهر عاشورا
اطعام عزاداران را شروع می کنند
و بعد از آن با انرژی و فلوت!
سینه می زنند و گریه می کنند !
وقتی محرم می آید...
کل یوم عاشورا
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی...چند مسجد و چند تکیه !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی خورشید
عصر عاشورا غروب کرد
او هم می رود
تا سال بعد !
تا یاد بعد!
+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

به ساحل برگرد

قلعه ای بساز تا نگهبانش شوم

بگذار آفتاب بر تنت بتابد

آنقدر که دوباره صحرای من شوی

و تنت از بیتابی ترک بخورد

 

می بینمت لبه تخت نشسته ای

می توانم نفس بکشم اما پشتم درد می کند

چیزی در ستون فقراتم جا مانده است

چیزی شبیه نخلستانی که می سوزد

 

هواپیماها از آسمان می گذشتند

تو از پشت بام خانه به آن سوی دنیا نگاه می کردی

به من که خودم را در پالتو می پیچیدم

و دلم برای خواب لک زده بود

ایداعمیدی
+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
دور كجاست؟
نزديك اگر تويي

گم مي‌شوم
به‌دنبال‌ات
در دورهايِ نزديك
............................................
كاغذِ اين شعر
دريا مي‌شود
نامت را كه مي‌نويسم
تو بي بادباني
هرجا دلت بخواهد مي‌روي
و آن‌گاه كه
در سطرِ آخرِ اين شعر
پهلو مي‌گيري
جايي برايِ امضايِ شاعر
باقي نمي‌ماند
...........................................
بي‌تو تنهايم
با تو سـكوت
با اين همه
دلم برايِ تو تنگ مي‌شود
...........................................

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

تقصیر گونه هایم بود

سیلی نخورده

رنگ عوض می کنند

حالا چه وقت گل کردن ست

افسانه عزب دفتر

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط مسعود | 

من

از تبار قابیلیان

به رسم کلاغهای سیاه

دلم را

اسیرخاک می کنم

به لطف دائم شیطان سوگند

اگرخداهزاران بار مرا به بهشت بازگرداند

طعم سیب

آنچنان با خونم عجین است

که دوباره می چشم

گناه می کنم

که دوباره باشیطان به هم می آمیزیم

وبازهم ...

وبازهم

دلم

- این سرسپرده بر آستان کبریایی خدا - را

اسیرخاک می کنم

من

پیشانی سای بارگاه شیطان

چگونه خواهم توانست با دلی اینچنین سر کردن ....

چگونه خواهم توانست هم پیاله شیطان

جام عصیان را نوش کردن

وقتی که بیگانه ای

مرا به تشویش می کشد

هراسان می کند

بیگانه ای که با تمامی نفرتم

هنوزمی تپد

به من زندگی می دهد

با آنکه می داند ازکدام تبار و اندیشه ام

با آنکه میداند او را در هزارتوی خاک ...

بیگانه ای که پنهانی

ناخواسته

بیگانه نیست

بیگانه ای آشنا

که نیمه دیگر من است

نیمه گمشده من ..!!

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
پیوندها
مولوی
کانون تبلیغات ایرانیان
پرتقال فروش
شبگرد لوتی
نامه پارس
علیرضا معتمدی
سکوت
اواي ازاد
دستهاي جنون
به سايت
سلامت نيوز
موفقيت
شادكامي
دستمال سرخ دلم
برميگرديم بزودي
تخته خاكستري
ساحره سکوت
نشریه فرهنگی
کتاب نیوز
کشکولیات
مکتوب
حوا
زن
بهنود
بامدادی
و عشق زخم قشنگیست
حضور خلوت انس
زن نبودی
مطرود
خوابگرد
آشبزخانه
روابط سالم
کودک
اقا زاده
سینما گرافیک
دردواره ها
سرگرمی
اینه
یک زن
کمانگیر
جمهور
خاتمی نامه
پارس نایس
وبلاگ 320
مجمع دیوانگان
شاهنامه
روز no
سیاوشان
ذهن متورم یک زن
خانه ای از شن و مه
هخامنش
شرحه
دیده بان محیط زیست
دونده
لطیفه
عکسها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM