![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
..
اری منم ، آري منم كه از اينگونه تلخ مي گريم كه اينك زايش من از پس دردي چهل ساله در نگراني اين نيمروز تفته در دامان تو كه اطمينان است و پذيرش است كه نوازش و بخشش است ...... خدا رحمت كند « حميد هامون » ما را |
|
+ نوشته شده در
87/04/29ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
چهار ديوار چهار ديواري ديوار ، معني حريم است ديوار گريز ها ، خسته ها هستند و نه مجرمان ! اينجا چهار ديوار هر ديوار معناي ستر و پوشش اينجا چهار ديوار آجر هايش ، دانه دانه معناي آبرو است اينجا چهار ديوار
انسان در ميان اين چهار ساختهي دست خود اسير
اينجا چهار ديوار
عطوفت همخانه لحظه هاي دهشتناكي براي ابليس است
اين چهار ديوار
معناي صداقت ، افسوس در عمل خيانت !
آينه اي به ديوار آويختند
و خودم را مي بينم !
چشم هايم ، رنگ آتش
و صداي يخ من ، اعماق قلب ها را تسخير مي كند
در آينه خود را مي بينم ، و طرحي از تبسم !
اما چيزي يا كسي شبيه من نيست ... مني كه براي عشق بايد باشم !
اينجا ... منم و ديوار ها و يك بيگانه
اينجا ... منم و ديوار ها و يك هوس
اينجا ... منم و ديوار ها و يك خواستگار
اينجا ... منم و ديوار ها و يك آتش پر از زبانه
اينجا .... منم و ديوار و خواستني كه چندي بيش نيست ، هست شده
و چندي بيش نخواهد كشيد ، كه نابوده شود
اينجا ... منم و ديوار و خدا
اينجا ... منم و ديوار و ابليس
اينجا .... منم و ديوار و شايد يك معجزه
اينجا ... منم و ديوار و شايد سقوط
اينجا منم و ديوار و هر روزم مثل ديروز
اینجا منم و دیوار و آرزوی یک معجزه
اینجا منم و یک دیوار
آرزوی پاره شدن پردهی عادت !
زاهدان به زهد عادت کرده ها هستند
ومن به معصیت عادت کرده
و مرد خدا ، مرد بی عادت است
تن به ابتذال کس شدن نداده ! مردی که
نمردی یست پلنگ زخمی
|
|
+ نوشته شده در
87/04/22ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
![]() مقـــابل پنجره ات نرده کشیده ای.. تا عاشقانت دخیل ببندند! و من بیمناکم از... کلیدی که قفل احساست را بگشاید... |
|
+ نوشته شده در
87/04/20ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
زمين آنقدرها هم كه مي گويند گرد نيست
گاهي آنقدر كش مي آيد كه ابتدايش من مي شوم انتهايش تو! |
|
+ نوشته شده در
87/04/20ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
هنوز هم آهي دارم كه با ناله هاي تكراري ات سودا كنم سكوت لب هاي مرا باور نكن حرف هاي تكه تكه ام ، لب پر شده اند قسم مي خورم : لاي نفس هايم بلعيدمت بازدم را فراموش كن ته فنجانت يخ كرده ام حرفت از دهان نيفتد سر بكش تمام آه هاي نكشيده ام را دلم شور مي زند ته چشمانت .... اشك نيستم ولي ، از چشم هايت مي افتم چشم نزن ، دلم مي تركد . دیبا ناظمی |
|
+ نوشته شده در
87/04/20ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
مدتی شدکه در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو خون دل از مژه می بارم و می دانی تو از برای تو چنین زارم و می دانی تو مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بردل نهم و پای بکشم از کویت گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت چند صبح آیم و ازخاک درت شام روم ازسرکوی تو خودکام به ناکام روم صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ازپی ات ایم و بامن نشوی رام روم دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم از چه بامن نشوی یار چه می پرهیزی؟ یارشوبامن بیمار از چه می پرهیزی؟ چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم سرخودگیرم و از کوی تو آواره شوم مدتی هست که حیرانم وتدبیری نیست ازغمت سربه گریبانم وتدبیری نیست ازجفای تو بدین سانم وتدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست |
|
+ نوشته شده در
87/04/18ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
همان ياری که دوشش مأمن من بود باور کن
نقاب از چهرهاش افتاد، دشمن بود باور کن همان اشکی که آب آسياب چشم ما میشد شبانگه از حريم خويش سرزن بود باور کن پگاهان آن چنان کوچيد ايل مهر از اين وادی که گويی جاده هم مشغول رفتن بود باور کن اگر حلقوم دشت از جرئت تکبير خالی شد دل پژواک غرشها سترون بود باور کن کسی گر بوسه بر قنديل محراب شبستان زد کنار بقعه نانش توی روغن بود باور کن تو رمز چشمک گرگ و شبان را دير فهميدی همان اول حساب گله روشن بود باور کن |
|
+ نوشته شده در
87/04/10ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
رفتنت
را تمام کن تا من تمام نشده ام.چقدر این راه رفتن را می روی و بس نمی
کنی!من در آستانه فصل رسیدنت به شاخه ها روبان می بندم...سبز...قرمز...آبی. |
|
+ نوشته شده در
87/04/06ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
از باغ میبرند که چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند پوشانده اند صبح تو را ابر های کبود با این بهانه که بارانیت کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیت کنند ای گل مپندار که به شب جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند یک نقطه فرق نیست بین رحیم و رجیم از نقطه ای بترس که شیطانیت کند آب طلب کرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند..... |
|
+ نوشته شده در
87/04/01ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|