![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
گفته بودي از مردمان قبيله بي چتري؛ گمان كردم مرد باراني.ايستادم و
ديدم تنها مشتي خاكي.چتر بغض بر چشم كشيدم و رفتم.جاده مرا گم كرد...حالا كه برگشتهام، به جاي حرفهاي هميشگي برايت كمي مدارا آوردهام با اندكي نوازش، از نميدانم كجاي دوست داشتني كه پشت پيچهاي به راه نرسيده ماند. |
|
+ نوشته شده در
87/07/18ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|