تبليغاتX
کیمیای مهر
بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت

به آن كـسي كه به ديد دوباره ها دير است

به آن كسـي كه ته چشمتان زمينگير است

نــگاه  بـر شــب گـيـسـوي مـا نـيـنـدازيـد

كه صبح واقعه را ديده ايم و بي پير است

نـماي شـهـر شمـا شـكل پوسـتـري كـهنـه

به جان عكس شما رنگ هاش دلگير است

همـين كه ثانيـه هـا شـال عـشـق مي بافـند

كلاف پر گره اش تـوي مشت تقدير اسـت

سه باره خسته ام از خواب هاي خرگوشي

سه باره خواب شما،خوابِ نان و زنجيراست

حـريـم مـنــظـره هـا  هُـرم دود مـي گـيـرد

چرا كه آبِ دو درياچـه گـرم ِ تـبخـير است

هـمـيشـه جـنگل قـصه عزيز و زيبا نيست

و خوب فكر كني كاسـه هاش در زير است

بـبين نرنج كه طعنه به روي ماهت نيسـت

تـمـام مـاه شـمـا در خـسـوف تـزويـر اسـت

و ديــو  مـال شـمـا ، قــصــر آرزو بـا  مـا

نقـوش ِ روي درش قلب هاي بي تير است

قـبـول ، آخـر قـصـه رسـيـد ، دخـتـر رفت

چرا كلاغ و رسـيـدن هـنوز درگـير است ؟!                               وبلاگ مزامیز

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

با من برقص فاصله اي را كه نيستي

امشب بمان ! به خاطر فردا كه نيستي

مي دانم از سياهي شب ها دلت شكست

اما صبور باش ! تو تنها كه نيستي !

من هم شكستم از شب و ماندم كنار تو

از من نخواه گم شوم آنجا كه نيستي

بنشـين كنار پلك من و شانه هاي من

نا آشنا به گريه ي شب ها كه نيستي !

حالا صدای هستي من در جواب توست ؛

هستي شريك زندگي ام يا كه نيستي ... ؟!

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

به غربت تو را بیشتر دوست دارم
همین است اگر من سفر دوست دارم

به پیشانی ام کولیان خوانده بودند
که در عشق راه خطر دوست دارم

اگر خواب دیدم که سروی رشیدم
به دست تو حتما تبر دوست دارم

زنی چون تو نقل قبیله است گویی
تو را من پدر در پدر دوست دارم

ببین عاشقی چیز پیچیده ای نیست
فقط دوست دارم اگر دوست دارم

مرا می کشی و نمی فهمی آخر
تو را از خدا بی خبر! دوست دارم

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

 آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همینطور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
توفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی «بهار چیست»

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خب... کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست...؟

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
پیوندها
مولوی
کانون تبلیغات ایرانیان
پرتقال فروش
شبگرد لوتی
نامه پارس
علیرضا معتمدی
سکوت
اواي ازاد
دستهاي جنون
به سايت
سلامت نيوز
موفقيت
شادكامي
دستمال سرخ دلم
برميگرديم بزودي
تخته خاكستري
ساحره سکوت
نشریه فرهنگی
کتاب نیوز
کشکولیات
مکتوب
حوا
زن
بهنود
بامدادی
و عشق زخم قشنگیست
حضور خلوت انس
زن نبودی
مطرود
خوابگرد
آشبزخانه
روابط سالم
کودک
اقا زاده
سینما گرافیک
دردواره ها
سرگرمی
اینه
یک زن
کمانگیر
جمهور
خاتمی نامه
پارس نایس
وبلاگ 320
مجمع دیوانگان
شاهنامه
روز no
سیاوشان
ذهن متورم یک زن
خانه ای از شن و مه
هخامنش
شرحه
دیده بان محیط زیست
دونده
لطیفه
عکسها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM