![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
*كسي گفته است دوران هاي سعادتمند فلسفه ندارند و به عبارت ديگر تمام آدمها در چنين دوراني فيلسوف اند. اما كسي جواب دهد در جامعه تيره روز ما اين همه فيلسوف از كجا پيدايشان شده است. *کودک بودن این مزیت را دارد می توانی بدون بهانه ای گریه کنی و با موسفید تنها درخلوت اگر شجاعت داشته باشی و از خود شرمکین نشوی می توانی این کاررا انجام دهی.جامعه حتی آزادی گریستن را نیز از تو دریغ می کند. *زنان هر گاه بخواهند و بتوانند زن بودن خود را در برابر مردان فراموش كنند جنس مخالف نيز به ناگزير ياد مي گيرد مرد بودنش را در برابر آنها به دست فراموشي بسپارد. از اين نقطه است كه رابطه انساني جايگزين همه سوتفاهمها مي شود *باوركن زماني كه مستبدانه با استبداد مي جنگي اگر قدرت رابدست بياوري آزادانه آزادي ديگران را سلب مي كني. *آنچنان آمرانه از آزادي دفاع مي كني كه استبداد دوست داشتني بنظر مي رسد. *گاهي نوشته ما را مي نويسد و گامي اين ما هستيم كه او را مي نويسيم. اولي صداي دل است و دوي صداي عقل دور انديش. استاد محمد اقا زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/22ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
اعجاز جناب سلحشور با يوزارسيف!
يكي از بينندگان «تابناك» در پيامي درباره «يوسف پيامبر» چنين نوشته است:
جناب آقاي سلحشور من اصلا کاري ندارم که بيست ميليارد مملکت را صرف اين پروژه كردهاي و اصرار داري که شش ميليارد است. و از اينکه خيال مردم را نسبت به يوسف و قصه زيبايش خراب کرده اي ناراحت نيستم. و از اين که اردلان به جاي جبرييل بازي ميکند خندهام نميگيرد. و از اين که خيال ميکني از همه علما و فضلاي قم باسوادتري و ميتواني بفهمي کدام روايت صحيح است و کدام خراب و جواب سبحاني و شيخ حسين و…را با قدرت تمام ميدهي هيچ خيالي ندارم. و مطمئن باش از اين که هنوز نميداني زبان معيار چيست و گونههاي زباني چيست از تو انتقاد نميکنم. و تعجب نميکنم وقتي يک برده بيسواد ميگويد: «کاهنان ما را به استعمار کشيده اند و مانع توسعه يافتگي مملکت مصر شدهاند». و يا مسئول آن دو سيلويي که قرار است هفت سال گندم را نگهداري کنند به کسي ميگويد «نام شما در ليست نيست». و به من چه که نميداني آن زمان نميگفتند «سوريه» و اهرام مصر بعد از يوسف ساخته شدهاند. و اصلا به من چه که زليخا جوان شد را از کجا درآوردي. کسي کاري ندارد که روايت شما توراتي است نه قرآني. از اين که پرتقال تامسون را جاي ترنج به خورد زيبارويان مصر ميدهي. و موش پلاستيکي را جاي موش واقعي بازي ميدهي گله ندارم. من گله نميکنم چون جوابت اين است که اين آقا نماز نميخواند و غرض مرض دارد. و کاري ندارم که يعقوب از هزار کيلومتري بوي يوسف را ميشنود، ولي از نزديک نميداند کدام يوسف است. و يوسف يک قسمت عالم الغيب است و يک قسمت هم سلولياش را نميشناسد. و از اين که يک گله بيست گوسفندي را يازده چوپان ميرانند شگفت زده نيستم. و از اين که يعقوب يک آدم جاهل و احمق نشان داده شد، نميپرسم در حالي که زليخا عارفي بالله بود که حقايق عرفان را درک کرده بود، ولي يعقوب هنوز اسماعيلش را ذبح نکرده بود. فقط يک سوال مهم دارم. اين گفتوگوي زير را که در حد اعجاز است، از کجا آوردهاي؟! يعقوب: آه آنها چيستند. کوهند يا تپه. يکي از بچههاي يعقوب: نه آنها اهرام مصرند. يعقوب: اهرام مصر؟ يکي از بچهها: آري اهرام و اينها ساخته دست بشرند. يعقوب: اوهوم. |
|
+ نوشته شده در
88/02/17ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
همیشه می خواندم و لاله های دو گوشت را به سحربارترین نغمه گرم می کردم و سنگ سخت دلت را به شعله سخن گرم نرم می کردم مرا به گوشه چشمان خود محبت کن به بزم گرم دلاویز میگساران بر مرا به باغهای سخاوت به بوسا زاران بر مرا چو چلچله دعوت به چهچه خود کن به چشمه ساران بر مرا به تاب تحمل فرا بخوان به صبوری از لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
وقتی قلم ها بخاطر تو به طپش افتاد وقتی صداها در تو گم شد من سکوت را خواهم شکست به امیدی که تو آغاز کنی خواندن را سوگند به تمام باورهای سبز زندگیم که تو قشنگترین بهاری که خزان ندارد با شروع فصل سرد و آغاز نمی شود با غنچه های سفید و معطر می کنی گل یاس و رازقی را میشود تو را باور کرد وقتی با تو سبز میشود شکوفه های و حشی نعنا می شود رفتنت را دید با کوچ پرستوها امّ نمی شود زندگی کرد... خندید ... اینجا که نیستی .
حدیث اصغری زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|