![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
|
+ نوشته شده در
88/03/13ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
قطاری در سرم با سرعت به خط پايان میرسد همه چيزی برای بدرقه نگاه بیتفاوت دارد در سکوت. در آن همهمه کسی عکس میگيرد دريچهی دوربين باز نمیشود کسی دست تکان میدهد برای آدمی ديگر شايد و من بين اين وداع سرگردانم. تنها صدايی دور بسيار دور در دلم فرياد میکشد با کلماتی گنگ. |
|
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|