تبليغاتX
کیمیای مهر
بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت

عجب سالی شد امسال جناب خسرو خان ... سال وبایی بود انگار، سال قبل همین موقع‌ها بود که یک اس ام اس برایمان فرستادند که با عرض تسلیت به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی، نمی‌دانم چی و چی ... بقیه‌اش را خیال کنم نخواندم اصلاً، یا نصفه آمده بود...

در دهن گوشی‌مان را گل گرفتیم و بستیم و گذاشتیمش کنار، گفتیم لابد یکی به دلش افتاده اول صبحی ما را سکته بدهد و جمعیت را تعدیل کند، این اس ام اس از همان اولش هم چیز مزخرفی بود، تلویزیون هم که داشت یه چیزی نشان می‌داد که یک نفر نمی‌دانم کجایی توی کجای دنیا کجایش درد گرفته ... هر چه بود نام خسرو خان‌مان تویش نبود و خاموشش کردیم. به خودمان گفتیم خر نشوی و باور کنی... این همه  خبر می‌شنوی هر روز و از صد تا یکی‌اش هم درست و درمان از آب در نمی‌آید؛ چه می‌دانستیم؟ کف دستمان را بو نکرده بودیم که ...

حالا یک سال گذشته است خسرو خان و ما توی این یک سال صد دفعه آمدیم بهشت زهرا ... خیال نکنی می‌آمدیم به شما سر بزنیم‌‌ها، یعنی دلمان که می‌خواست اما دوستان فرصت نمی‌دادند، هر بار می‌آمدیم باید یک نفر دیگر را می‌آوردیم و می‌گذاشتیم یک جایی همان دور و بر ... این آخرها را که اصلاً نپرس ... سر و تهمان را می‌زدند بهشت زهرا بودیم ...

همین آخری‌اش را حواست بود؟ آذریزدی را می‌گویم... بچه که بودیم قصه‌های قشنگ برایمان می‌نوشت و خیال خام می‌پروردیم بزرگ هم که بشویم اوضاع قصه‌ها از همین قرار است، یک عمر قصه‌های خوب نوشت برای بچه‌های خوب و دست آخر بچه‌های خوب را با یک مشت قصه بد رها کرد که هر چه که هست مجبورند تنها تنها تا تهش بخوانند و خودش بلند شد و آمد بهشت زهرا ... این شد کار؟ کار یاد مردم دادی؟

اما دستشان درد نکند، این بهشت زهرا هم برای خودش شهری شده و سر و شکلی به هم زده، میدان دارد و درخت دارد و فواره دارد و بلوار دارد و بلوارهایش نام دارد و پلیس هم دارد، هنرمندان هم که آن جا برای خودشان قطعه‌ای دارند و دک و پزی دارند و سنگ قبرهایی دارند به چه گندگی، مال خود خودشان ... آدم هوس می‌کند بیاید طرف شما یه کم آب و آبادانی ببیند، دلمان ترکید این طرف از خشکی دریاچه پریشان و دماوندش که برداشته‌اند آسفالتش کرده‌اند...

صد دفعه آمدیم. هر بار چشممان افتاد به نام شما که کنده بودندش روی سنگ و هر بار قلبمان هری ریخت پائین، انگار تازه خبر شده‌ایم، اصلاً آن نام وصله ناجور بود روی آن سنگ ... یک جوری انگار آدم نام خودش را ببیند روی سنگ قبر، ما و شما نداشتیم که، در هر خانه‌ای را بکوبی و اسم خسرو خان را بیاوری یاد رفیقش می‌افتد و یاد پدرش می‌افتد و یاد فک و فامیلش می‌افتد و تازه آخر سر یادش می‌آید که خسرو خان بازیگر سینما بود (اگر یادش بیاید). شمس لنگرودی چه خوب برایت نوشت که:

برکه‌ اشک است سینه‌ام / و پرندگانی شاد / بازی‌کنان به صورت من آب می‌فشانند./ آه خسرو، پادشاه شکست‌خوردگان! / تمام لشکریان پارچه‌یی‌ات متواری شدند / سربازانی از نور، سایه‌ها / تو خسرو اشباح بودی. / آه‌ها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه / به خانه تو روانند / تو خسرو اشباح بودی / سیرت ندیده / تمام می‌شوی./ دو برکه‌ اشک است / سینه‌ام / و پرندگانی که به صورت من آب می‌فشانند / از پاهایت که سرد می‌شوند / خبری ندارند.

حالا که یک سال گذشته است خسرو خان و ما هم همان موقعش به روی خودمان و شما نیاودیم، یعنی اصلاً هوش و حواسمان سر جایش نبود که به رویمان بیاوریم، روزی بیست دفعه هامون نگاه می‌کردیم و روزی صد دفعه سکانس‌های خانه سبز را توی ذهنمان می‌چرخاندیم و هر بار دلمان غش می‌رفت برای آن طرز نگاه و بغض‌ها و شیطنت‌ها و لرزش صدایی که آن موقع  نمی‌دانستیم زیباست یا نه...

اصلاً قضاوتش نمی‌کردیم، مثل باد و باران و آتش که هست و خیال می‌کنی ابدی است، ما به رویت نیاوردیم مرد مومن ولی این هم کار بود؟ این هم راه بود که بروی و افتتاحش کنی و دیگران پشت سرت صف بکشند و تک تک بیایند آن ور؟

حسابشان را که می‌دانم نداری، توی بهشت کسی وقت این کارها را ندارد، تو فقط جمعشان کن ... ما از این ور کم کرده‌ایم، همه آنهایی که در این سال دوام نیاوردند و خیال کردند مردن راحت‌تر است، خیال کردند خسرو خان با آن که خان بود، درد امانش نداد و پیچید به قلب و مغز و روحش و گذاشت و رفت، ما برای چه بمانیم؟ کار یاد مردم دادی خسرو خان شکیبایی؟

صد دفعه از این و آن شنیده بودیم که خسرو خان درد می‌کشد و حالش خوش نیست، ولی خودمان را زدیم به نفهمی، مثلا می‌فهمدیم که چه؟ درد است دیگر ... رو که بدهی هر کجا زورش برسد می‌پیچد، گفتیم خسرو خان، خان است، کم کسی که نیست، از پسش برمی‌آید ... حواسمان نبود که زیادی مهربان بودی با همه... اصلاً آدم پررو کن بودی انگار، آنقدر محبت می‌کردی که همه وبالت می‌شدند، می‌گویی نه؟

یه نگاه به دالان‌های تو در توی اینترنت بینداز و بخوان نوشته کسانی که پنج انگشتت را عسل کرده بودی و گذاشته بودی توی دهنشان و آنها دستت را از بیخ قطع کرده بودند ... بعضی‌ها زمان بودنت و بعضی‌ها بعد از رفتنت ... یکی خاطرات کودکی‌ات را می‌نویسد که اصلاً معلوم نیست خاطرات کیست و از کجایش درآورده و یکی دیگر که در تمام عمرش چهار خط و نصفی فیلمنامه نوشته فیلمنامه‌اش را آسانسور ترقی خسرو خان ما می‌داند و ... می‌خواهند تکه تکه‌ات کنند و غنیمتی ببرند برای زندگی سترونشان، مگر درد از اینها کمتر بود؟

زود کم آوردی قربان شکل ماهت، راهش این نبود ... روی درد را باید کم می‌کردی از همان اول که رو نشان داد ... دلمان برایت آنقدر تنگ است که نگو، دلمان برای آن "آخ"هایی که می‌گفتی از عمق جان پر می‌زند، دست و دلمان می‌لرزد برای شنیدن دوباره صدایت و شنیدن دوباره سکوتت...

اما درد کشیدن چیز دیگری است ... نمی‌شود که همه خانه و زندگی‌شان را ول کنند و بیایند آن طرف ... این طرف کارها ناتمام است هنوز، آنقدر فیلم مانده که باید کلید بخورد و آنقدر تابلوهای سفید که قرار است رویشان طرح باد و باران و بنفشه بزنیم و آنقدر نت‌های سرگردان که باید یکی کنار هم بچیندشان و آنقدر ... هوایمان را از آن بالا داشته باش خسرو خان ... هوایمان را داشته باش...

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
گذشته از آن روز هایی که همیشه برام سئوال بود چرا خانم معلم مشق هایم را خط می زند ؟یکبار هم که از او پرسیدم نگاهم کرد و گفت می‌فهمی پسر، می‌فهمی، و دو خط قرمز شتابزده کشید روی بابا نان داد و دو خط قرمز شتابزده هم کشید روی سارا انار ندارد و دو خط قرمز هم روی آن مرد آمد آن مرد در باران آمد .....
نمی دانم خانم مرعشی الان کجاست ؟
اما کاش ببینمش روزی باید ببینمش. ببینمش بگویم خانم! ما در این سی و چند سالگی هم هنوز پاسخ کودکانه‌ترین سوال‌هامان را هم نگرفته‌ایم که چرا خط می‌زدید روی مشق‌هایی که مچ درد می‌گرفتیم بنویسیم، می‌خواستید یعنی یادمان بدهید مداد چطور دست می‌گیرند؟ اما که چه بنویسند؟ که باز که بیاید خط قرمز شتابزده بکشد روی آن نوشته‌ها و ما بمانیم و دردی که دیگر فقط مچ درد نیست. پسر آن روز هنوز نفهمیده این‌ها را اما مرد امروز که شاید قدش دوتای شماست فهمیده که چرا آن روز گفتید: می‌فهمی پسر می‌فهمی.
روی مشق عشق، همیشه خط سرخی هست حتی وقتی که آدم‌ها برای این مشق می‌کنند که بفهمند مداد را چطور دست بگیرند.مشق امروز را نوشته‌ام. خودکار قرمز همراهتان هست خانم ؟                                                                     وبلاگ ته دیگ
+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط مسعود | 

نه ...،

ديگر اعتمادي نيست.

نه به اين خورشيد بي‌رمق

كه فقط، صبح اول وقت مي‌خندد

نه به آن درخت بلند بي‌سايه

كه فقط

هنر قد كشيدنش عالي‌است.

 

مي‌خواهم تنها به تو اعتماد كنم

و دست‌هايم را

در سايه‌ فريب دست‌هاي تو بكارم

و از پشت همين پنجره‌هاي در اسارت سنگ و سيمان

با سايه تو درآويزم.

 

مي‌خواهم

غول غرور تو را تكه تكه کنم

و نقشه بي‌رحمي تو را

وجب به وجب جست‌و‌جو كنم

شايد،

خشم گم‌شده ساليان سياه عمرم را

از لابلاي ويرانه غرور تكه تكه شده تو يافتم.

 

نه ...؛

ديگر اعتمادي  نيست

نه به اين ساز دل شكسته

كه مدام

ناله حزين دارد

و نه ...

به آن سرود خاطره‌انگيز

كه نسل من از اعماق خاطره‌اش مي‌خواند.

مي‌خواهم

تنها به تو اعتماد كنم.

 

همزاد من!

با اينكه يادم نمي‌آيد روزي

مهمان تو بوده باشم

و شرمگين شده باشم از شريان نگاه شرم‌اندود تو

تو ... اما

هميشه و ناخوانده

در سه‌كنج تلخ و تاريك همه خاطرات من

سنگين نشسته‌اي

با سوء‌استفاده‌اي كلان

از معصوميت از دست رفته اين اعتماد بي‌حاصل.

 

نه ...،

ديگر اعتمادي نيست

نه به اين دل ساده بي‌شيله

كه راحت و آسان فريب مي‌خورد

نه به تو

كه بي ملاحظه همه بايدهاو نبايدها

از حلقه آتشين اعتماد آباء و اجداد من گذشته‌اي

و فاتحانه خنديده‌اي مدام.

مي‌خواهم از ارتفاع اعتماد تو

خود را بياويزم

و گزارش این سقوط سهمگين را

در گوشه‌گوشه خاطرات خودم

مستند كنم.

 

مي‌خواهم فرياد بزنم

و خلايق هرچه لايق اطرافم را

با تو آشنا كنم

شايد اينان نيز

يوسف گم‌شده خود را

در چاه چشم‌هاي تو بيابند

پيش از آنكه

كاروان هجراني از راه برسد

و غمنامه فراقي سروده شود.

 

نه ...،

ديگر اعتمادي نيست

نه به آن سراب شبيه آب

كه روزگاري دراز

برق مي‌زد و اشتياق تشنگي‌ام را

با مقياس كوير و شتر مي‌سنجيد!

نه به اين موريانه‌هاي ولگرد گوشه‌گوشه خانه من

كه مي‌دانند

اگر زير دست‌ و پا له نشوند

از مرگ خبري نيست.

و اين

سرنوشت سياه روزگار من است

نه...؛

حتي به تو هم اعتمادي نيست!                                                              وبلاگ چل کلاغ

+ نوشته شده در  88/04/18ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
سازمان حقوق مگس ها به اوباما اعتراض کرد!
 
در پی اقدام رئیس جمهور آمریکا به مگس کشی در یک مصاحبه تلویزیونی ، فعالان مدافع حقوق حیوانات به شدت ازاین اقدام وی انتقاد و تاکید کردند که همه ی حیوانات سزاوار ترحم و دلسوزی هستند.
 
به گزارش نظام آباد باراک اوباما ، روز سه شنبه حین انجام یک مصاحبه تلویزیونی با شبکه CNBC ، گفتگوی خود را بامجری این برنامه متوقف کرد تا به کشتن یک مگس مزاحم بپردازد . او پس از اینکه مگس در جای ثابتی قرارگرفت بادست آن را کشت و سپس خطاب به مجری گفت : تحت تاثیر قرار گرفتید ؟نه ! موفق شدم بکشمش !!
 
طرفداران حقوق حیوانات از اوباما خواستند تا بار دیگر که  با مگس مزاحم در کاخ سفید روبرو شد ، رفتار انسانی تری از خود نشان دهد و اقدام به کشتن آن نکند . آنها حتی برای اوباما وسیله کوچکی فرستادند که می توان  با آن مگس ها را بدون اینکه آسیبی به آنها برسد ، گرفت و سپس در محیط بیرون آزاد کرد.
 

طرفداران حقوق حیوانات بر این باورند که حتی کوچکترین و موذی ترین حشرات نیز مستحق ترحم و دلسوزی هستند و تا جایی که ممکن است باید با آنها رفتار انسانی داشت . به گفته  ی آنها اوباما خود را از طرفداران حقوق حیوانات می داند اما این اقدام او در برابر دوربین های تلویزیون نشان داد که چندان به گفته های خود پایبند نیست .
+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
پیوندها
مولوی
کانون تبلیغات ایرانیان
پرتقال فروش
شبگرد لوتی
نامه پارس
علیرضا معتمدی
سکوت
اواي ازاد
دستهاي جنون
به سايت
سلامت نيوز
موفقيت
شادكامي
دستمال سرخ دلم
برميگرديم بزودي
تخته خاكستري
ساحره سکوت
نشریه فرهنگی
کتاب نیوز
کشکولیات
مکتوب
حوا
زن
بهنود
بامدادی
و عشق زخم قشنگیست
حضور خلوت انس
زن نبودی
مطرود
خوابگرد
آشبزخانه
روابط سالم
کودک
اقا زاده
سینما گرافیک
دردواره ها
سرگرمی
اینه
یک زن
کمانگیر
جمهور
خاتمی نامه
پارس نایس
وبلاگ 320
مجمع دیوانگان
شاهنامه
روز no
سیاوشان
ذهن متورم یک زن
خانه ای از شن و مه
هخامنش
شرحه
دیده بان محیط زیست
دونده
لطیفه
عکسها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM