![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
وقتی قلم ها بخاطر تو به طپش افتاد وقتی صداها در تو گم شد من سکوت را خواهم شکست به امیدی که تو آغاز کنی خواندن را سوگند به تمام باورهای سبز زندگیم که تو قشنگترین بهاری که خزان ندارد با شروع فصل سرد و آغاز نمی شود با غنچه های سفید و معطر می کنی گل یاس و رازقی را میشود تو را باور کرد وقتی با تو سبز میشود شکوفه های و حشی نعنا می شود رفتنت را دید با کوچ پرستوها امّ نمی شود زندگی کرد... خندید ... اینجا که نیستی .
حدیث اصغری زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|